ديروز با او صحبت کردم، پس از مدتها، تلفنی. پاريس بود، نظام کيايی هم در کنارش. گفت فعلاً آمدهاست آنجا بماند. بچهها هم بهزودی پيش او خواهندرفت. ميثم را میگفت. نقداً دردِ پا بدجور اماناش را بريده است. گفت دارد لنگ میزند. خدا کند زود رهايش کند تا راه بيفتد و برسد به دردهايش. محسن پديدهاست، ملموس و پيدا، مثل غيب و قيامت. هرجا باشد، در عين وحدت همه جا هست. هرکار بکند، علی رغم تنگ نظری ها می ماند. هميشه چيزی برای گفتن، ايدهای برای بخشش، همتی برای ياری، اثری برای خلق و کاری برای شگفت زده کردن دارد. او از کنار هيچ پديده راحت عبور نمیکند. از همه چيز عبرت میسازد. حتی از خودش. حتی از هر نوشتهی تازهاش. او آبشار است، بیدريغ. صادق و بیپرواست، مثل هنر. شجاع و نترس است، مثل شک. نمی هراسد، حتی از خودش. از بيان گذشته و نگاه به آينده هيچ ابا ندارد. گذشتهی او گذشتهي ما است. و اکنونش، آينده و آرزوی دير آمدههاست. و چه رند اند آنان که تجربههای لازمِ ديروز او را امروز به زور بهکار میبنندند و از امروزِ متصل به گذشتهی او غافلاند. محسن محصولِ مشروع و لاجرم انقلاب است. جوشش و شتابِ بيتابِ او منطقی است، بقيه پشتِ احتياطِ عافيت جامانده اند. او خودِ اراده است. آيندهای استمراری، پيوسته به حال و گذشته است. آيينهای است تمام قد و بی ترک، مقابل ما و خودش. کاری نيست اراده کند و نشود، تخيل بلندِ ايمان او، هرنشدي را شد ميكند. هنرمندی بلند همت است. چون واهمهای از پرداخت هزينههای انديشه ندارد، از زمان جلوتر است. کارش را بلد شد زود، در مکتب نياز و جبر زمان. پوست انداخت زود با پوست کندن خود تا دير. محسن شهامت غريبی در خود بودن دارد بی عجب و ريا. زنده به باور است و بيان آن تا پا بخورد و بارور شود. هنوز همان سادگی و بینيازی ديروز را دارد. هنوز با دردهايش زندگی میکند. محسن آدم است. احساس دارد. غم و شادي دارد. مثل من و شماست، فقط از ناچاري در يک بار زندگی، سه بار دچارِ عودِ روح شده است. فقط بيش از حدِ تحمل، از کالبدش – و گاه نزديکانش - با بی رحمی تمام بيگاری میکشد. فقط فکر میکند وقت كافي برای گفتن نيست و درست فکر میکند. تن اش در بند امروز و فکرش در غم فرداست.
محسن هنوز بسيجی مخلصی است، منتها در گستره عالم. در قامتِ بی خم هنرمند، همين!
ديروز به شدت دلتنگاش بودم، از صبح. زنگ زد، بعد از ظهر. در صحبت با او دلتنگتر شدم. راستی چقدر دلم اين روزها برای تمام رفقا تنگ است. رفقای رفته و مانده. رفقای مانده ولی رفته. رفقای مانده در خود. رفقای گمشده، رفقای در کنار و ناپيدا، برای آنها که بيشترين سرمايهي عمر اند. برای محسن، حسن حسينی، قيصر امين پور، محمد قاسم زاده، سهيل محمودی، برای کيومرث صابری، احمد پورنجانی، فريد حاج کريم خان، احمد عزيزی، حسام سراج، ساعد باقری، محمد آقاجانی، سيف الله داد، احمد درويش، مهدی فريدزاده، محمد هنرمند، مجيد محمدی، علی شجاع نوری، حسين آهی، امرالله احمدجو، حميد عجمی، محمود رياحی، مهدی ارگانی، رضا شريفی نيا، رضا کيانيان، بهمن بشيرزاده، مجيد مجيدي، عطا مهاجرانی، محمدی نيکو، مرتضي كاظمي، حسين سليمي، مهرداد خسروي، مجيد شريف خدايي، مرتضی آوينی، محمد بهشتی، مهدي پيماندار، علی معلم، يوسفعلی ميرشکاک، داوود ميرباقری، رضا رضاداد، احمد شيشه گران، قاسم اشرفي، علی بختيار، سعيد بيدختی، مهدی شجاعی، علی منتظری، محمد کاسبی، بهروز مفيد، محمد چاووشی، ابوطالب امام، ناصر عنصری، محمد صلواتی، حسين حقيقی، ابراهيم حقيقی، مهدی همايونفر، محمد علی ايزدی، سيامک عليقلی، مهدي طاهر نيا، ناصر علوي، هاشم محمد زاده، عبدالله گيويان، هدايت بهبودی، كريم نصر، حسين خرازي، مصطفي رداني، مهدي كوچك زاده، برای خسروجردی، نادر داوودی، ابراهيم نبوی، علی رهبر، حبيب صادقی، عباس معروفی، کاظم چليپا، عموزاده خليلی، حسن احمدی، سلمان هراتی، حسين پناهی، برای حميد رادمنش، فريد نيکخواه، فرنود، بايرامی. برای خوم و... همهي آنها که با هم، طولِ جاده پرپيچ و خم اين سالها را طی کرديم.
مطلب ديروز محسن تلنگری بود به فطرتِ نسلما. مطلبی صادقانه، قدرشناسانه و عبرت آموز. نشتری بود به دُملِ چرکين رفتارهای غلطِ جمعی، به قصد درمان و اصلاح. ياد آوری بود که کاری اگر هست كه هست، بجنبيم. فکر میکنم اثرگذار است، به خودش هم گفتم. و مگر از هنرمند غير از اين انتظار می رود؟
دلتان خواست مطلب او را اينجا يا در ادامه بخوانيد!
1 ياد روزي افتادم در دوره انتخابات آقاي خاتمي، ماچند تا مسافر درون يک تاکسي نشسته بوديم و بحث انتخابات خيلي داغ بود و راننده که جواني بود و به نظر ميآمد تازه گواهينامه گرفته و هيجانزده بود از خوشحالي گواهينامهاي که گرفته بود، بين مسافرها شيريني پخش ميکرد. اما بي اعتنا به قوانين، با يک غرور زياد،به شکل خطرناکي رانندگي ميکرد که نگو و نبين. مسافرها هم بيخبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بين مسافران زني بود که ميگفت: من راي نميدهم و برايم فرقي نميکند که چه کسي بر سر کار بيايد. من زندگي خودم را ميکنم.
در همين لحظه ماشين تصادف کرد و سر من و اين خانم به شيشه خورد و هر دو از درد سرمان را گرفتيم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فرياد زدن که «اگه ميدونستم رانندگي بلد نيستي، اصلا سوار ماشينات نميشدم. »
من کمي که دردم آرام شد و خون سرم را پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربيات درس ميگيرين، لطفا در انتخابات شرکت کنين و به کسي که فکر ميکنين حتي يک کمي بهتره راي بدين و نذارين ماشين مملکت به دست يک رانندهاي که ناشيه و تجربه نداره و قوانين رو رعايت نميکنه بيفته و زندگي من و شما و70 ميليون ايروني ديگه رو به خطر بندازه.
2 منتقدين خاتمي صفر و صديها بودند. آنها که ميگفتند: چون خاتمي ما را به صددرصد خواستههايمان نرساند،پس به هيچ درد نميخورد. آنها چون به صدي که ميخواستند در دوره خاتمي نرسيدند،پس انتخابات را تحريم کردند و به موقعيت صفر احمدينژادي در 4 سال گذشته رسيدند.
اکنون دوباره يک فرصت ديگر است که ميتواند بر تاريخ ايران، حداقل 4 سال و حداکثر خدا ميداند تا کي! اثر کند.
آنها که پاي صندوق نميروند، سهم خود را از وضعي که بعدا پيش ميآيد، فقط در خيال خود کم ميکنند و ميخواهند اگر دوباره وضع صددرصد مطلوبي پيش نيامد، بگويند:اي بابا! تقصير ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکرديم.
در حالي که شرکت نکردهها، نقش بيشتري در انتخاب احمدينژاد داشتند تا شرکت کردهها. احمدينژاد از رايهايي که به صندوق ريخته شد، بر سر کار نيامد. او از فرصت رايهايي که من و تو به صندوق نريختيم،پيدايش شد.
آمار نشان ميدهد ماهايي که در دور دوم قهر کرديم وپاي صندوقها نرفتيم، تعدادمان از آنها که به احمدينژاد راي دادند، بيشتر بود.
من خودم وقتي قلم را برداشتم تا اين مطلب را بنويسم،فکر منفي هميشگي به سراغم آمد و از خودم پرسيدم: آيا اين مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد. . . مدتي در فکر رفتم و دوباره ديدم از خودم سوال صفر و صدي کردهام. حداقل خاصيت اين مقاله اين است که خودم را متعهد به راي دادن ميکند و حتما، حداقل روي يک نفر از خوانندگان اثر ميکند. من اگر به همين دو راي هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفي صفر و صد نجات دادهام. من به کمي بهتر فکر ميکنم.
من ميخواهم اگر اين بار هم اتفاق بد قبلي تکرار شد، به وجدان خودم بگويم:من راي خودم را دادم و در وضع پيش آمده مقصر نيستم.
3 ميگويند ملتها، مثل آدمها،هر کدام خصلتي دارند. ملت ايران با آن که ظاهر مدرني دارد و با پول نفت ابزار زندگي مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتي است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپيوتر و هواپيما و مترو براي زندگي بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نيست از صندوق راي، براي تغيير سرنوشتش استفاده کند. حداقل ميشود گفت ايراني در جزئيات مدرن شده و در کليات هنوز سنتي است. اما روزي تغيير سرنوشت با صندوق راي را هم ياد ميگيرد.
4 سميرا فيلمي ساخته است به نام«اسب دو پا» قصه بچهاي است که دلش براي يک بچه افليجي ميسوزد وآن بچه بي پا را بر دوشش سوار ميکند و هر روز به مدرسه ميبرد. بعد از مدتي، آن بچهاي که بر کول ديگري سوار است، حتي براي کارهاي خرد و ريزش هم از کول او پايين نميآيد و باورش ميشود که اسب سواري حق اوست و آن کس هم که سواري ميدهد، با آن که سختي و ذلت ميکشد، اما کم کم به اين وضعيت عادت ميکند و باور ميکند که سواري دادن تقدير تاريخي اوست و چارهاي نيست. تا جايي که رفته رفته واقعا اسب ميشود.
در معادله ستمي که در روابط فردي و اجتماعي ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواري ميدهيم هردو مقصريم.
5 براي من آقايان موسوي و کروبي هر دو ايدهآلند. هر دوي آنها را از نزديک ميشناسم. با آقاي کروبي که سالها در زندان شاه بودهايم. حتي مدتها دريک سلول بودهايم و روزها و شبهاي فشار و زندان و شکنجه را در روياي روزي که عدالت و آزادي را خواهيم ديد، تحمل ميکرديم.
آقاي کروبي در زندان که بود، قلب بزرگي داشت. امکان نداشت به يکي از زندانيان توسط يک زنداني ديگر ظلمي بشود و او سکوت کند. حتما مداخله ميکرد. من گريه او را زير شکنجه نديدم، اما بارها گريه او را براي ظلمي که بر کسي رفته بود، با چشم خودم ديدم.
به دوستي که در مجلس سالها در کنار او بود گفتم: به من بگو آيا او هنوز مرد همان سالهاست يا حالا که به قدرت رسيده و رئيس مجلس شده،فراموش کرده است؟ آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است. کسي نيست که دستگير شود و او بشنود و پيگير کارش نباشد.
من يقين دارم که اگر آقاي کروبي راي بياورد، وضع حقوق بشر که زخم بيمرهم جامعه ماست، مرهمي و التيامي مييابد. وحيثيت از دست رفته بينالمللي ما تا حدود زيادي اعاده خواهد شد.
از طرفي او را تنها و بيياور نميبينم. در کنار او کساني را ميبينم که تهران و ايران نيمه مدرن امروز، از معماري کلان امثال آنها به وجود آمده است.
کروبي تجربه مديريت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشيده و براي آزادي سيلي خورده است. خوشبختانه صفر و صدي نميانديشد و اگر به قدرت برسد، نميخواهد مثل احمدينژاد کشور را به دست يک جناح بسپارد و بلد است براي حل مشکلات با جناحهاي مختلف مذاکره کند و مذاکره در دنياي امروز رفتار شهروند متمدن است. . .
6 بامهندس موسوي در سالهاي اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقاي موسوي نقاشي ميکرد و استاد تاريخ هنر در دانشگاه تهران بود و خيلي جوان بود که به نخستوزيري رسيد و با آن که بيشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتي نخستوزير شد، روز به روز حکمت عملياش بر حکمت نظرياش چربيد.
از صميم قلب ميگويم:اگر آقاي موسوي نبود و حمايتهايي که از داشتن يک سينماي ملي و بينالمللي کرد، امروزه ما صاحب اين سينماي بلند آوازه در سطح جهان نبوديم. مهندس انوار و مهندس بهشتي در احياي سينماي ما نقش بنيادي داشتند، اما بدون حمايت همه جانبه مهندس موسوي و پيگيري او اين کار عملي نميشد.
موسوي با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دين او، دکان کسب او نيست و در مقام يک نخستوزير،يک شخصيت ملي است. من در همان سالها از دهان خودش شنيدم که در جواب متعصبي گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخستوزير ارمنيها و اقليتها هم هستم. من وقتي نخستوزيرم، بايد به منافع يک ملت بينديشم و نه به منافع دارودسته و صنف و هممرام خودم.
از نظر اقتصادي هم مقايسه کنيد دوره مهندس موسوي و احمدينژاد را. در دوره مهندس موسوي يک جنگ تمام عيار همه جانبه، در وسيعترين ابعادش، بر اين ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبي به ياد دارد که با سياستهاي اقتصادي او در بدترين شرايط تحريم اقتصادي، ما حتي دچار 10 درصد تورم و گراني دوران احمدينژاد هم نشديم.
در حالي که در 4 سال احمدينژاد،ما نه تنها جنگ نداشتيم که بارها و بارها پول بيشتري از فروش نفت به دست آورديم. اما با اين حال با اين تورم و گراني بيسابقه روبهرو هستيم. من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوي راي بياورد،هم اوضاع اقتصادي وهم اوضاع فرهنگي و هنري ايران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد و منش او تنشهاي بينالمللي را تخفيف خواهد داد.
او هم تجربه دراز مدت کار عملي را در مقام يک نخستوزير دارد و هم فرصت کافي براي در حاشيه نشستن و انديشيدن به راهحل مشکلات را.
7 بعضيها ازصندلي رياست جمهوري اعتبار ميگيرند. بعضيها مثل خاتمي به آن اعتبار ميدهند و بعضيها وقتي بر اين صندلي مينشينند هيجان زده ميشوند. مثل آقاي احمدينژاد که هنوز هيجانزده است. 4 سال است بر اين صندلي نشسته هنوز خوشحالياش فروکش نکرده. هنوز شيريني پيروزي در انتخاباتش را پخش ميکند و مدام از معجزه حرف ميزند. چون فقط بايد يک معجزه اتفاق بيفتد تا کسي مثل ايشان روي اين صندلي بنشيند.
درست نقطه مقابلش کسي چون مهندس موسوي است. او با آن که مناسب اين صندلي است، اما به آن بيميل است. مهندس از نشستن روي اين صندلي به هيجان نميآيد. چنانکه تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزهاي که او را روي اين صندلي نشانده حرف بزند. 20 سال کنار کشيدن او بهترين دليل براي بي ميلي او به قدرت است. به او راي بدهند، خدمتش را ميکند. ندهند، مسووليت را از دوشش برداشتهاند. و او سرگرم هنرش ميشود.
8 در اوايل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هواي بودن در آن فضاهاي هنري دلخواهش پر ميزد. و به همين دليل تا از نخستوزيري کنار کشيد، بلافاصله به جمع دوستان هنرياش پيوست و يکسره با آنان بود.
اما تا وقتي در پست نخستوزيري بود، از هنرمنداني که حتي از دوستانش بودند و به خاطر آنکه حالا او در حکومت بود، فاصله ميگرفتند، تشکر ميکرد. و ميگفت: استقلال هنرمند در سايه فاصله او از حاکمان است. او ميگفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزديک شود، کمکم شرم و رودربايستي و چشم در چشمي مانع از آن ميشود که هنرمند نقش واقعي خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشايد. او ميگفت: هنرمند سخنگوي ملت است، نه سخنگوي حکومت.
اگر خود من در فضاي آنچناني آن دوران که شما بهتر از من ميدانيد چه دوراني بود، جانم را کف دستم ميگذاشتم و عروسي خوبان را ميساختم و نهادهاي امنيتي مرا احضار ميکردند و آقايي که براي ثواب بازجويي به همراه 12 بازجوي ديگر در خيابان فاطمي در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجويي کردن از من ميشدند و فيلم عروسي خوبان را توقيف ميکردند، اين مهندس موسوي بود که فيلم را در هيات دولت نشان ميداد و به وزرايش ميگفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگويد تا ما خودمان را اصلاح کنيم، پس ما در کدام آيينه عيب خويش را ببينيم؟
فيلم عروسي خوبان با درد و جرات من ساخته ميشد، اما اکرانش ديگر به حمايت مهندس موسوي بستگي داشت. او مصداق بارز کسي بود که ميگويد: من مخالف فکر توام، اما جانم را ميدهم تا تو بتواني حرفت را بزني.
9 ميگويند مهندس موسوي در دوران نخستوزيرياش انقلابي بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستيد،انقلابي نبوديد؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابي بودند. و مگر 30 ميليون مردم انقلابي نبودند که همه در خيابآنها ريختند و انقلاب کردند؟چرا آلزايمر مصلحتي ميگيريم؟ما مردم ايران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثريت قاطع انقلاب کرديم و در اين تجربه 30 ساله از آنچه کرده بوديم، خودمان هم عوض شديم. امروزه چه کسي هست که بعد از اين تجربه پرفرازونشيب 30 ساله، شبيه 30 سال پيشاش باشد؟
مهندس موسوي هم عوض شده است. منتها او حتي عوض نشده آن دورانش نيز، از عوض شده امروزه خيليها بهتر است. او امتحان آزاديخواهي و عدالتطلبياش را در دوران نخستوزيرياش داده است. فقط او يک اشکال دارد و آن اين است که هنوز شهيد نشده. ما ملتي هستيم که تا کسي شهيد نشود، قبول نيست. براي ما آزاديخواه کسي است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همين که آزاد شد، حتي اگر در حال ادامه مبارزه براي آزادي باشد، ميگوييم کلک بود، از خودشان است.
و چون ما هميشه صددرصد را ميخواهيم، آن هم صدي که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعيت صفر ميرسيم. و چون نگاه تاريخي نداريم، مدام تاريخمان تکرار ميشود. و چون نگاه علمي نداريم، تجربياتمان را آزمايش نميدانيم تا از آن قانون علمي کشف کنيم. همه چيز را بدشانسي يا خوششانسي ميگيريم. اگر انقلاب ايران را آزمايشي ميگرفتيم که 30 ميليون نگاه علمي نتيجه آن را چه درست و چه غلط بررسي ميکند، تا حالا به قوانين خوشبختي اجتماعي خود رسيده بوديم.
چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان يک آزمايش علمي اجتماعي ديگر نگاه کنند و از آن آزمايش، قوانين حاکم بر روند حرکت در اين جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، يکي از آنها مهندس موسوي است. نگاه او علمي است. و به آزمايش انقلاب و اصلاحات، مثل يک آزمايش نگاه ميکند و نه مثل يک رويا و آرمان. براي او آرمان، آزادي و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط يک آزمايش بزرگ اجتماعي است که بايد منتظر نتايج علمي آن بود. هيچ دانشمندي به آزمايشهايش به ديده شکست و پيروزي يا آرمان و ايمان نگاه نميکند. و مگر بشر جز آزمايش راه ديگري براي شناخت علمي داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعي، خطا و آزمايش علمي ممکن است؟
آنها که با انقلاب بدند، طوري غيرعلمي از انقلاب حرف ميزنند، که اگر ميتوانستند يک انقلاب ديگر ميکردند. و براي همين از آزمايش ما نتيجه لازم را نميگيرند و با آن که به آزمايش ما فحش ميدهند، دنبال تکرار همان آزمايشند.
انگار انقلاب نسل ما بد بود ولي انقلاب نسل آنها خوب است.
از طرفي ما ايراني هستيم و ما ايرانيها در سود شريکيم، اما در زيان شراکتمان را به هم ميزنيم. تا حالا يک ايراني را ديدهايد که خودش را در پول نفت سهيم نداند؟ اما تا حالا چند تا ايراني را ديدهايد که خودش را در انقلاب و بهخصوص جنبههاي منفياش سهيم بداند؟
براي رياست جمهوري ما يک چه گوارا ميخواهيم که ضمنا گاندي باشد و در عين حال مسلمان و شبيه حضرت علي و در عين حال سکولار و حتي لاييک که در متن همه جريانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هيچ کسي، دوستي يا مراوده يا دشمني نکرده باشد و خيلي هم با تجربه باشد. اما قاطي هيچ جرياني نبوده باشد. و بعد از مدتي طولاني شکنجه و اعتصاب غذا شهيد شده باشد.
مگر ميشود يک شهيدآزادي و عدالت را يافت که رئيسجمهور ما شود؟
10 نکته ديگر نقش زن ايراني است که هميشه از معادله سياست کلان ما حذف شده است. من تصور نميکنم به اين زوديها حتي وزير زن داشته باشيم، چه رسد به اين که رئيسجمهورمان روزي زن باشد.
متاسفانه اين وضعيت در دنياي امروز فراگير است و خاص ايران تنها نيست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضي جاها اين مشکل با همسر رئيسجمهور حل شده است. در آمريکا که کشوري است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما راي ميدهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوي اول را عهدهدار ميشود. در فرانسه همسر رئيسجمهور، يک هنرمند است و نقش بانوي اول را در کنار او بازي ميکند. در کنار مهندس موسوي خوشبختانه زن فرهيختهاي به نام زهرا رهنورد حضور دارد که ميتواند اين نقش را عهدهدار شود.
در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترين زن هنرمند مسلمان ايران بود. ما در زندان سياسي مدام درباره يک دختر هنرمند و شجاع ايراني حرف ميزديم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگيرياش بوديم.
بعدها که انقلاب شد، من يک روز در آسانسور روزنامهاي سوار شدم، خانمي به همراه دختر بچه کوچکي سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پايين انداختم و چشمم به کفش پاره اين خانم افتاد. يک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسيد: شما فلاني هستي؟ گفتم: بله. و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشبختم و رويم نشد بگويم سالهاست منتظر ديدار شما بودم.
وقتي از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخستوزير کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبي کسي نميدانيم. از بس که عوامفريبانه آن را خرج کردهاند. اما در آن روزگار ما شيفته آن داستان حضرت علي بوديم که عدهاي جمع شده بودند تا او را به حکومت راضي کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پارهاش بود و ميگفت: دنيايي که شما به من پيشنهاد ميکنيد،براي من بيارزشتر از اين کفش پاره است.
براي نسل ما چنين داستانهايي و چنين بودنيهايي آتش به روحمان ميزد. اگر کفش رهنورد که زن نخستوزير آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ،کفش 30ميليون ايراني ديگر بايد پاره ميبود، و کسي به فکر نبود.
اينها اينطور ميزيستند تا فراموش نکنند که نماينده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرايطيم و نه اين چيزها آتش در جان کسي ميزند. اما انقلاب با اين قصههايش بود که جان نسل مرا به آتش ميکشيد و از داشتن و بودن بينيازمان ميکرد.
در کنار اين سادگي و بيميلي به دنيا که هم ويژگي رهنورد بود و هم ويژگي مهندس موسوي،يک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مديريت در آنها وجود داشت. و همين بود که آنها را متفاوت ميکرد. والا خيليها هستند که ساده زيستند، و فقيرانه زندگي ميکنند، اما روحشان از زندگيشان فقيرتر است.
مهندس موسوي آنقدر هنرمند است که يک پست سياسي او را از خود بيخود نکند. و با آنکه مرد است، اما در کنار او زني است که مدام حقوق زنان را به ياد او ميآورد.
ما ايرانيها 70 ميليون جمعيت هستيم. نيمي از ما ايرانيها را زنان ايراني تشکيل ميدهند. آنها راي ميدهند. آنها در رنجهاي ما حتي بيش از ما رنج ميبرند. اما هيچگاه در سطح کلان سياسي، نقشي براي خود نميبينند. براي شرايط کشور ايران، اين نقش نمادين بانوي اول ايران، آن هم در کشوري که به نهاد خانواده ميبالد، يک گام آغازين براي حل مشکل حضور زنان در عرصه سياسي است. و اين فرصتي است که با وجود رهنورد در کنار موسوي ميتواند ايجاد شود. در دوران قبل دختران آقاي هاشمي بهخصوص فائزه هاشمي اين نقش را به شکل ديگري داشت. و خدماتي که فائزه هاشمي براي ورزش زنان انجام داد، بي نظير است. اما چون او هم هنوز شهيد نشده کسي نيست تا از او قدرشناسي کند.
11 به مادرم زنگ ميزنم و ميپرسم: مادر به کي راي ميدي؟ ميگه:مادر جون، تو که نبودي، ديوارها نم کشيد. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچهمون بنايي بود. يکي داشت يک خونهاي رو با کلنگ خراب ميکرد، گفتم:«آقا خدا خيرت بده. بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون،درستش کن.»
گفت:«خانوم من يک. . . ام. کارم خراب کردنه. اگه ميخواي خونه تو خراب کني، بده دست من. اما اگه ميخواي درستش کني، برو يک مهندس پيدا کن.»





