کارگردان شهير و نابغهي سينما "ميلوش فورمن" فيلمی ساخته بهنام "اشباحِ گُويا" (Goya`s Ghosts )؛ از اين کارگردان قبلاً فيلمهای ارزشمندی چون "پرواز بر فراز آشيانه فاخته" و "آمادئوس" را ديدهايم. داستان فيلمِ ارواح يا اشباح گويا برمیگردد به دوران اقتدار کليسا و انجمنهای تفتيش عقايد در اروپا به ويژه اسپانيا. بهظاهر داستانِ پايه برمبنای مرورِ زندگی، آثار و شخصيتِ "فرانسيسکو گويا" نقاشِ چيرهدستِ اسپانيايی شكل گرفتهاست ولی فيلمساز بهاين بهانه سرنوشتِ غمبار و عبرت آموزِ سه نسل مردم اروپا در اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم را در قالبِ درامی ميخکوبکننده بهخوبی نشان میدهد.
فيلم با جلسه انجمن شروع میشود که در آن بزرگان کليسا در خصوص رواج نقاشیهای انتقادی گويا و تأثير آن بر افکار عمومی باهم بحث میکنند. مردِ مقتدر و با فراست آن جمع "پدر لورنزو" (با بازی درخشان خاوير بارْدِم) داوطلب میشود با اختياراتِ کامل و اتکا بهروشهای اعترافگيريي خشن و سنتیی کليسا با افکار انحرافی بهمقابله برخيزد. او تعدادی خبرچين اجير کرده و با تفهيم روشهای کشف و شناسايیی افراد مشكوك، آنها را بهميان جامعه میفرستد. خبرچينان در خصوص بسياری از جمله دوشيزه بيلبائو (ناتالی پورتمن)، دختر جوان يک تاجر سرشناس بهانجمن گزارش میدهند. از طرف دادگاهِ تفتيش عقايد برای آن دختر احضاريه ارسال میشود. دختر- در معيّتِ پدر که تنها تا پشتِ در انجمن حقِ همراهی او را دارد- ناباورانه خود را به دادگاه معرفی میکند. مسير دادگاهِ يكطرفهاي كه هركس فقط بهآن وارد ميشود. در آنجا تنها بر مبنای گزارشي بياساس- که او موقع صرفِ غذا در يک کافه، با سادگي، خوردنِ مرغ را به گوشت خوک ترجيح داده- نتيجه میگيرند که تمايلات پنهان يهودی داشته و مخفيانه به فعاليت مشغول است. دختر جوان صادقانه انکار میکند ولی تحت شکنجههای وحشيانهی قرون وسطايی از او در اين خصوص اعتراف میگيرند.
آقای بيلبائو پدر دختر از سرناچاری دست بهدامان دوستاش گويا میشود و خواهش ميكند ترتيبی دهد تا بين او و پدر لورنزو ديداری صورت گيرد. گويا بهاين واسطه که نقاش درباریاست و از پادشاه و ملکه و ارباب کليسا از جمله پدر لورنزو پرتره تهيه میکند اين ارتباط را تسهيل میکند.
پدر لورنزو، پس از ديداري سرنوشتساز و کثيف با دختر جوان که بیپناه و رو بهمرگ در سردابههای نمور، مخوف و متعفنِ دادگاه زندانیاست، به اتفاق گويا برای ميهمانی و صرفِ شام به خانه تاجر میروند.
سکانس ميهمانیي خانه آقای بيلبائوی تاجر يکی از اثرگذارترين و بینظيرترين صحنههای اين فيلم است. طراحی صحنه و لباس، نورپردازي، فيلمبرداري، گريم، کارگردانیي استادانه، كششِ فيلمنامه، سکوتها، ديالوگها و بازیها به گونهایاست که بهراستي موقع تماشاي فيلمْ بر پرده، خون در رگهای تماشاگر منجمد میشود.
در سكانس اعتراف، در بدو ورود، اشخاص بههم معرفی میشوند. خانه تاجر اشرافی و زيباست. پرتره بزرگ و فرشتهگون دختر که گويا نقاشی کرده به ديوار سرسرا جلب نظر میکند. آقای بيلبائو عندالورود صندوقی پر از سکههای طلا به پدر لورنزو بابت کمک به کليسا اهدا میکند. خانواده شامل: پدر، مادر و دو پسرِ جوان آنها (گيل و آلوارو)، به اتفاق ميهمانِ ويژهْ پدر لورنزو و گويا پشتِ ميز شام مستقر میشوند. توسط صاحبخانه و خدمتکاران از پدر لورنزو پذيرايی شايانی بهعمل میآيد. وقتِ صرفِ شام، پس از سکوت طولانی و پرسؤالِ جمع، بالاخره لورنزو سخن آغاز کرده و میگويد: انگار مشتاقايد از دخترتان خبری بگيريد؟...
نفس در سينهها حبس ميشود.
در اينجا بدنيست ديالوگهای اين سکانس تاريخی را باهم مرور کنيم:
پدر لورنزو: انگار مشتاقايد از دخترتان خبری بگيريد؟
تاجر: / ناباور / خب، بله... کیْ میتونه برگرده خونه؟
پدر لورنزو: نمی تونم بگم کیْ، چون ابتدا بايد محاکمه بشه
تاجر: / متعجب / محاکمه؟... چرا؟
پدر لورنزو: برای چيزی که اعتراف کرده
تاجر: بهچی اعتراف کرده؟
پدر لورنزو: ...که فعاليتهای مخفيانه داشته... در تشريفاتِ مذهبی يهوديان...
مادر: غير ممکنه، ما يه خانواده قديمیی مسيحی هستيم
پدر لورنزو: اقای بيلبائو، اگر اشتباه میگم تصحيح کنيد!... برادران مسئول من در انجمن متوجه شدهاند که مادر بزرگِ پدر بزرگِ شما وقتی به اسپانيا مهاجرت کردند يهودی بودند... که البته بعدها به جرگهي مسيحيان پيوستند... درسته؟
تاجر: / جاخورده / بله... ولی فقط من... فقط من از اين ماجرا خبر داشتم
پدر لورنزو: خب، چرا دختر شما اعتراف کرده؟
تاجر: امكان نداره!... نميشه که آدم چيزی رو ندونه و بهش اعتراف کنه
آلوارو: / با حيرت / از خواهر من اعتراف گرفته شده؟
پدر لورنزو: بله!
مادر: / آشفته و نگران / دختر منو شکنجه دادند؟
پدر لورنزو: / بی تفاوت / اعتراف گرفتند ديگه...
تاجر: من فکر میکردم اين نوع اعتراف گرفتنها ديگه قديمی و منسوخ شده و از چندين سال قبل کنار گذاشته شده
پدر لورنزو: بله همينطوره... اما در اين شرايط بحرانی برای کشفِ حقيقت، کليسا اجازهداده از روشهای قديمی استفاده بشه...
پدر: خب؟!
گيل: شما ادعا میکنيد اقراری که با اين روش گرفته ميشه و شما اسمش رو اعتراف ميذاريد ارزش داره؟
پدر لورنزو: اين تنها نظر يک راهبْ مثل من نيست، اصول کليسا در مورد اعتراف گرفتن ميگه اعتراف از اين طريق کاملاً اثباتشده و معتبره!
تاجر: ببخشيد لورنزو!... چهطور ميشه اسم اين نوع اعترافگرفتنرو اعترافِ مُستَدل گذاشت؟... اينکه ارزش نداره!
گويا: / با خنده / منم اگه شکنجه بشم بههمهچی اعتراف میکنم، حتي ممکنه اعتراف کنم سلطان ترکيه بودم!
پدر لورنزو: / مطمئن / نه، نمیکنيد!
گويا: من برای اين که درد نکشم بههرچيزی اعتراف میکنم
پدر لورنزو: نه نمیکنيد!... شما از خدا میترسيد گويا؟
گويا: بله!
پدر لورنزو: ترس از خدا مانع از اين خواهد شد که بهچيزی دروغ اعتراف کنيد
گويا: اما وقتی درد بتونه عقل منو زايل کنه چی؟... اگه ترسِ من از دردی بزرگتر و عميقتر باشه چی؟... اگه روی ترسِ من از خداوند تأثير بذاره چی؟
پدر لورنزو: اگه بیگناه باشيد خداوند به شما کمک خواهد کرد تا درد رو تحمل کنيد!
تاجر: / رو به لورنزو / مطمئنايد؟
پدر لورنزو: بله!
تاجر: منو ببخشيد پدر لورنزو، شما... تا حالا شده ازتون اعتراف بگيرن؟
پدر لورنزو: / مثلاً متوجه نشده / من؟
تاجر: بله، تا حالا شده ازتون اعتراف بگيرن؟
پدر لورنزو: / با تبختر / البته که نه!
تاجر: فکر میکنيد اگه شما رو اونجا ببرند و ازتون بخوان اعتراف بکنيد به چيزی کاملا باطل و نامربوط... بگيد ببينم... مثلاً به شما بگويند اعتراف کنيد به اينکه يه ميمون هستيد... مطمئنايد خداوند صبر و نيرو برای ردِ اين موضوعرو به شما اِعْطا خواهد کرد؟... يا ترجيح ميديد به ميمون بودن اعتراف کنيد و درد و رنجو تحمل نکنيد؟
گويا: / پس از مدتی سکوت سنگينِ جمع / مطمئنام من میتونم
تاجر: / رو به گويا / میدونم میتونيد، منام میتونم... / مصمم رو به لورنزو / لورنزو، شما چی، میتونيد؟
گويا: / با زهرخند / داريد با مهمونتون بازی میکنيد!... چه بازیی ابلهانهای!... هيچکس جرأت نمیکنه از پدر لورنزو بخواد بههمچين چيز مزخرفی اعتراف کنه
تاجر: / با اقتدار از جا بلند میشود / من میکنم!
گويا: / پس از بيرون رفتن تاجر و قدری سکوت / جدی گفت؟!
مادر: فکر نمیکنم... آلوارو برو دنبال پدرت!... گاهی نمیدونم داره جدی ميگه يا شوخی میکنه
گيل: هيچکس نمیدونه، چون فکر میکنم پدرم اصلاً شوخی حاليش نيست!
مادر: / نگران / بله همينطوره!
تاجر: / با قلمِ پَر، دوات و برگهکاغذی نوشتهشده دردست واردشده بالای سر لورنزو میآيد و از روی آن میخواند / من لورنزو کاسامارِز اعتراف میکنم بهخلافِ ظاهرِ انسانگونهام... در حقيقت فرزندِ حرامزادهي يک رابطهِ نامشروع بين يک شامپانزه و اورانگوتانام و طبق نقشهاي از پيشطراحیشده، خودم رو وارد کليسا کردم و به انجمن تفتيش عقايد نفوذ کردهام تا به مسيحيت ضربه بزنم... / جلوي لورنزو ميگذارد / امضا کن!
گويا: / جاخورده / تام داری شوخی میکنی!
تاجر: / بسيار مصمم رو به لورنزو / امضاش کن!... / لورنزو قصد خروج میکند / گيل درو ببند!
پدر لورنزو: / ترسيده و فرو ريخته رو به گويا / فرانسيسکو منو از اين خونه ببر بيرون!
تاجر: / گويا برای نجات لورنزو هجوم میبرد / جلوی سينيور گويا رو بگيريد!
گويا: / با فرياد / ديوونه شدهای؟
تاجر: فرانسيسکو، خودتو بکش کنار!
گويا: بذاريد بريم!
تاجر: / به گويا / تو میتونی بری
گويا: منظورتون چيه من میتونم برم؟... پدر لورنزو چی؟...
تاجر: مگه اون گذاشت دختر من بياد؟... / توی صورت لورنزو / مگه تو گذاشتی دختر بیگناه من آزاد بشه؟... / رو به گويا و بقيه / گذاشت؟... اونو نگه داريد!... سينيور گويا میتونه بره...
گويا: / با فرياد / آزادش کنيد!
تاجر: / به خدمتکارانش / سينيور گويارو به بيرون راهنمايی کنيد!... / رو به لورنزو / حاضری اين اعترافنامهرو امضا کنی؟... / سکوت، سردرگمي و ترس لورنزو / ببينم خداوند چقدر بهت نيرو میده!...
در پايان اين سکانس، تاجر به کمک دو پسر جواناش درست مثل بخش کوتاهی از صحنه شکنجه دختر جوان در دادگاه كه ديده بوديم، دستهای پدر لورنزو را از پشت بسته و با طناب از سقف آويزان میکنند.
پدر لورنزو بلافاصله بعد از اولين تقلا اعترافنامه را امضا میکند و...
فصل اول فيلم پس از دو سه سكانس ديگر تمام ميشود و هركدام از شخصيتها و بهخصوص پدر لورنزو و دختر دربند در فصول بعد فيلم سرنوشتهاي عجيبي پيدا ميكنند، تا سكانس پايانيي فيلم كه الحق زيباست.
فيلم "اشباح گويا" را حتي اگر ديدهايد يكبار ديگر ببينيد!





