نقلاست در سفری بهفرنگ، ميرزاحسينخان سپهسالار صدراعظم با دوام دوران ناصري، با جمع همراهان گذارش به بازار بزرگِ عرضهی حيواناتِ خانگی در حاشيه رودِ سِن افتاد. معمولاً در اين گونه جاها حيواناتِ دستآموز را عادت میدهند برای مشتری به انحاء مختلف لوندی کنند تا دل بهدست آورده آنها را از بندِ قفس خلاصی داده به سرای اعيانی ببرند.
جماعتِ پرجَبَروت مدتی سرگرم تماشا شدند و از سرمزاح بر هرکدام از آن موجوداتِ پرشمارِ غريب عيب و ايرادی گذاشته اسباب شوخی و خنده فراهم کردند. عاقبت اراده حضرتِ والا به ابتياع همنشينی خوش منظر از تيرهي طيورِ خوش خوان قرار گرفت برای پيشکش به پيشگاه قبله عالم. لذا پس از ذکر اوصافِ مورد نظر، حکم شد به يافتن آنچه ايشان فرمودند. مدتی گذشت تا بالاخره حضرت والا شخصاً در حال تفريح و تماشا چشمشان به طاووسی خوشخرام و بسمقبول افتاد که زياده از حد به زمين و زمان فخر میفروخت و هيچ عنايت به ايشان و همراهان نداشت. حضرت والا رو به فروشنده کرده فرمودند:
"اين جوجه خروس به چند قِران شاهياست؟"
فروشنده به زبان درآمد و پاسخی داد. ديلماجِ خاصّه برای حضرت والا اينطور ترجمه کرد که:
"حضرت اشرف، فروشنده میگويد، مرغ و خروسهای ما برای آنکه جلوی ديد نباشند در طبقه تحتانی هستند؛ اين موجود زيبا يک طاووس منحصر بهفرد است و حکم زينت و آبرو و برکتِ اين صنف و بازار را دارد برای جلب مشتری، فلذا ابداً فروشی نيست."
حضرت والا پا در يک کفش کرده با اشاره به طاووس به کارگزار خود فرمودند:
"حال که چنين است، حکماً همين جوجهخروس زشتپا را بخريد!"
هرچه گفتند اين يكي فروشي نيست بهخرج مباركشان نرفت كه نرفت. فروشنده وقتی اصرار جماعت را ديد، قيمتی بابت طاووس گفت که اگر حضرت اشرف و همراهان کل دارايیشان را رویهم به او میدادند باز کفايت نمیکرد. بالاخره با سماجت داروندار خود و همراهان را درآورده دادند و خواستار آن طاووس شدند. فروشنده بهناچار خروس پرخروشِ نوکزنِ دُمبلندی را از پستو بيرون کشيد، خدمت حضرت والا- که هنوز در کنار طاووس مبهوت جمال او بودند- آورد و با زبان اشاره گفت:
"با کلِ پول شما همين را میتوانم بدهم؛ حال ميلْ ميل شماست."
چشمِ حضرت والا تا به خروس پرهياهو افتاد آن را در بغل گرفته رو به سمتِ طاووسِ بیاعتنا فرمودند:
"بهبه، بهبه بهبه، اين يکی که طاووس قشنگتری است، برای چه مستورش کرده بوديد؟! اين برازنده مرغان باغِ شاهی است، همين خوب است."
در ميان جنجال خروس از بازار که بيرون آمدند يکی از خدمهِ حمال خروس جسارت کرد خدمت ايشان عرضه داشت:
"قربان، شما که از اول هوس خروس داشتيد چرا وادارمان کرديد سر بهای گزافِ طاووس چانه بزنيم؟"
حضرت والا تابی به سبيل مبارک داده فرمودند:
"ميلمان کشيده بود غرور آن طاووسک فخرفروشِ سبک سر را بشکنيم که شکستيم."
کارگزار مخصوص حضرت والا با احتياط گفت:
"حتی بهاين بها که هزينه طاووس بدهيم در عوض خروسی دُم دراز بگيريم؟!"
حضرت والا غريدند:
"مردکِ نادان، کوری مگر، دُماش را بکشيم همان طاووس هزار رنگِ افسونگر است. منبعد نبينم ديگر غلط زيادی کرده از طاووس کمتر به او بگويی! تازه اين نرينه حُسنهاي بيشمار دارد که آن موجود بیحيای بیخاصيتِ پُررو ندارد."
قدری برکناره رود قدم زدند و باز حضرت والا دم گوش کارگزار خود به نجوا گفتند:
"النهايه اگر ديديم در حرم شاهی واجد هيچ خاصيت نشد وقتِ دست تنگی يک وعده کبابِ بريان سفره که میشود!"





