اول: شديداً توصيه ميكنم كتاب ارزشمندِ " اِما گُلدمن" آنگونه كه من زيستم را بخوانيد!
اين اثر درخشان در پنجاه و شش فصل با ترجمهي سركار خانم سهيلا بِسكي توسط انشارات نيلوفر چاپ شده است. در بارهي اين خودزندگينامه نوشتِ خانم اِما گلدمن هرچه گفته شود كم است. تو گويي عصارهي تاريخ فعاليتهاي آزاديخواهانه، حوادث تاريخساز و جريانهاي سياسي معاصر جهان (با هدف تقدسزدايي از ايدئولوژيهاي آرمانخواهِ قرن نوزدهم كه در اثر حاكميت، قرن بيستم را به شدت تحتالشعاع قرار داد و قربانيان زيادي گرفت) با زباني فاخر و روايتي دلنشين در اين كتاب جمع شدهاست.
در اين كتاب كه سبكِ نگارش آن از هر رماني جذابتر است، جداي از گزارش اَهمّ فعاليتهاي نويسنده در طول سي و پنج سال زندگي پرفراز و نشيب در آمريكا، روايتِ صادقانهي رويدادهاي سالهاي نخست پس از انقلاب بلشويكي روسيه و شرح ملاقاتهاي او و دوست همرزمش الكساندر بركمن با شخصيتهاي مهم انقلابي از جمله لنين، تروتسكي، زينوويف و ماكسيم گوركي و ارزيابي سياستهاي بلشويكي از چشم دو آرمانخواه آنارشيست- گلدمن و بركمن كه به دليل فعاليتهايشان در دفاع از انقلاب روسيه، از آمريكا به روسيهي انقلابي تبعيد شدند - بسيار خواندني و عبرتآموز است.
و اما خواندني تر از آن، روايت گلدمن از باورهاي آنارشيستي خود اوست. ذهن سادهنگر، صريح، و عملگراي او به رغم تبار روسي- يهودياش كه كاملاً آمريكايي مينمايد، موجب شده تصويري ساده و شفاف از وجوهِ مشترك و بنيادين تمامي ايدئولوژيهاي قرن نوزدهمي از جمله آنارشيسم ارائه دهد.
دوم: در نمايش "پوپ، هوراس"، پردهي دوم، صحنه يكم كلام زيبايي بيان ميشود كه كاربردي هميشگي دارد:
اگر بزرگتران ما قوانين خِرد را نقص كنند (در اين صورت) اين ابلهان نه خواهان عفو كه خواستار تحسين خواهند بود.
سوم: اين روزها با حال و هوايي كه دارد آدم اهل فكر را بيشتر از پيش به تعمق و مطالعه واميدارد. به خصوص كه نخواهي مشتري خيمه شب بازيهاي سخيفِ تلويزيون باشي. در مدتي كه فرصت نشد مطلبي براي اين سايت بنويسم شب و روز مشغول تحقيق و نوشتن نمايشنامهاي بودم كه قرار است امسال به صحنه برود. نام نمايش را گذاشتهام "حضرتوالا".
اگر عمري بود با كمك بازيگران توانا و عوامل حرفهاي نمايش آن را تمرين و اجرا خواهيم كرد. براي علاقمندان هنر تئاتر مونولوگِ صحنهي اول اين نمايش را در ادامه ميآورم.
گروه موسيقي و همخوان، در شروع، تصنيفی كوتاه، قديمی و خاطرهانگيز اجرا میكنند. نور که میآيد شبحِ مشخصِ منير و پيرزنی را پشت پرده میبينيم. شکمِ منير به نشانه آبستنی کمی بالا آمدهاست. شبحِ پيرزن با حالتی نزار بر مبل بلندِ چرخداری نشسته است. منير مشغول آرايش و آمادهکردن پيرزن است. او پس از همراهی با بندِ آخرِتصنيف و بيان چند ديالوگ، پيرزن را سوار بر مبل به اينسوی پرده میآورد؛ تازه میبينيم عمه، اسکلت پيرزنی سپيدموی است نشانده شده بر مبلي روان. قدری مبل را در صحنه میچرخاند و سپس آن را اُريب در گوشهای رو به ما قرار میدهد. منير درحال صحبت و بازی پارچهها را از روی وسايل خانه برمیدارد و يکیيکی روی پای اسكلت و بعد کلِ مبل تلنبار میکند. لذا در انتهای اين صحنه، اسكلتِ پيرزن و مبل چرخدار زيرِ انبوه پارچههای سفيد مدفون شدهاست.
منير: (پشت پرده در حال و بزکِ عمه) سر چرا کج میکنيد عمهجان؟... میترسم ميل سُرمه برود به چشمتان، کور شويد خدای ناکرده، حوصله کنيد تمام میشود زود... اينهم از سُرخابِ هندی، فقط شانهی سر مانده (موهاي پيرزن را شانه ميكند) بفرما، ديديد، تمام شد آخر... نگاهِ خود کنيد در اين آينهسنگی! (آينه مقابلش ميگيرد) ببينيد چه مقبول شديد!... عينِ گل، عروسِ صبح را بگو دست نجنباند که شما هستيد... عنقريب است باز آن لُرِ شيرازی دقالباب کند، چه بود اسمش؟... تُرابِ ترخانی؟... معمارِ اين عمارت بوده گويا، اگر جرأت دارد پا پيش بگذارد برای طلبِ يار تا باز بشکنند قلم پايش را برادرانِ غيرتی با چوبِ جارو و بدهند فراشان بيندازندش توی خندقِ پشتِ خانه و سياه کنند بخت شما را با آن وصلتِ شوم... میخنديد؟... کاش خبر داشتم از دِلتان... سفت بنشينيد، میخواهم ببرمتان تالارِ آينه (اسکلتِ پيرزن را به اينسوی پرده میآورد) اوه، اوه، اوه... خاکِ فراموشی پاشيدهاند اينجا... هزارسال خالی بوده انگار، تاربازارِ عنكبوتهاست، دست نزنيد به سياه و سفيد، فقط به ابرو اشاره کنيد چهکنم (پارچه از ساعت و گوشی تلفن برمیگيرد و آن را امتحان میکند) اين تلفن هم که بُرد و صدا ندارد هيچ!... بايدم کر وگنگ باشد، خب سروصاحب نداشته دلسوز اين همهسال (ساعت را کوک و تنظيم میکند، لحظهاي بهگوش خود و بعد اسكلت نزديك ميكند) ديديد؟... زمانِ مرده جان گرفت از حضورِ شما، خوشحال باشيد عمهجان، برادرِ گمشده در راه خانه است (به سمت پنجره میرود. پارچه روی آنرا کنده و بازش میکند. نفس عميقی میکشد) با حالِ خوشی که دارم امروز، دستِ تنها میتوانم اين شهر را برق و جلا بيندازم از شوق... هووم، بوی عيد میآيد دوباره از هوای تجريش... برفهای دربند را ديديد در راه که میآمديم؟ آبِ دهانشان رودِ روان شده بود از اغوای شکوفههای بادام و گردو (تند تند پارچه از روی لوازم خانه برداشته روی اسکلت عمه میاندازد) باورتان نمیشود، غروبِ ديشب که پيشکارِ سرهنگ خبر آورد حضرتوالا را پيدا کردهاند بعدِ چندسال، نصفِ جان شدم تا روز بيايد و بيايم شما را وسطِ گِل و شُل بياورم اينجا از باغِ لشگرک، خوابم که نبرد اصلاً، پرپر زدم تا خودِ سحر، شبِ يلدا بود انگار... عمهجان، شما از حضرتوالا نَقل بگوييد تا شور بگيرم و نشاط ببخشم به اين اشياء بیجان، الساعه است که پيدايشان شود ريز و درشتِ اين تبار از هم پاشيده... راستی شما بوديد يا خانمجان که مدام میگفتيد بعدِ کريمدادخان حتی سايه ايشان نخ تسبيحِ ايل و طايفه بود... من که نديدم به چشم تا اين سن جز کدورت و دوری و کينهی تمام نشدنیی مادر (نجوا کنان با خود) کِی بود دايه عاليه را ديدم به خواب؟ (حالا بهسوي عمه) درست همينجا که شما نشستهايد ايستاده بود و با انگشتِ زمخت سمتِ مرا نشان میداد، در بغلش به قنداق بودم انگار، سرچرخاندم اينطرف، مادرم را ديدم جای الانِ خودم... شده بودم ايرانجانِ حضرتوالا، حیّ و حاضر، در هراس، بالا پايين میرفتم در اين عمارتِ درندشت و يکبند نفرين میکردم به روزگار و اقبالِ کج از عاقبتِ ناميمونِ پدر؛ حسرت و كينه ثبتِ كاغذ ميكردم و پنهانشان ميكردم لاي اين خِشتها براي روز مبادا... (دوباره با شور کارش را ادامه میدهد) راست است عمه که من در خيال، ششماهه بارِ شکمشان بودم که حضرتوالا شبانه غيب شدند؟... بردندشان يا به پای خود رفتند؟... مغرور بودند يا شکستهکمر؟... خندان يا گريان؟ (بهسختي از صندلي بالا رفته، پارچه از قاب عکس برمیگيرد) شما میگوييد چه شکلیاند حالا؟... شبيهِ اين شمايلشان هستند؟... چه ولولهای افتاده بهجانم از اين ديدارِ ديرهنگامِ قريب!... (همان بالا دست بر شکم برآمدهی خود میمالد) انگار از پاقدمِ اين نوادهی آخرِ فاميل است که خبرِ خوش، خودش را رسانده به ما... نگفتم برايتان عمهجان، قرار است مادر شوم (سنگين از صندلي پايين ميآيد، شاد) شنيديد عمه؟... آينده در من پامیکوبد، به گمانم ديوارِ ظلمت میشکند از سرِ تعجيل تا برسد به روشني... اگر کور شود چشمِ حسود، ماهمنيرِ شما وسطِ بهارِ پيشرو، پرنور میکند اين غمکده را از حضورِ نوزادِ نوظهور... (از سر استيصال مينشيند لب ميز، غمگين) اما چرا اينقدر دلم شور میزند بيخود؟ (ديگر اسكلت زير پارچهها مدفون شدهاست، با حيرت از جا بلند ميشود) وا، پس کجا رفتيد عمه طلا؟





