چو پرده دار به شمشير ميزند همه را
كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند.
اگر تاكنون گمان بر اين بود كه جامعهي ما دچار بحران افتخار شده و گرفتار بيهويتي، اينك بايد بدان بحران احترام را نيز افزود. بهتبع اين بليه كه قدرت تخريباش بينهايت فراوان و درمانش به اين زودي و بدين آسانيها ميسر نيست؛ عشق و دوستي و مروت و مرام و معرفت و به نوعي تماميتِ داشتهها و سرمايهي يك ملتِ كهن به راحتي به پاي سياستي كاذب، خلقالساعه و بيپشتوانه قرباني شده و ميشود. تو گويي سيلي ويرانگر همه چيز ما را بيوقفه با خود ميبرد و آنانكه بايد به امداد بكوشند به تشويق سيل مشغولند. كلمات معاني خود را از دست داده و روز به روز موريانهي ريا و خرافه، دروغ و تهمت، مکر و فرصت طلبی و... پايههاي اخلاقي جامعه را سست ميكند و...
اگر نبود سخن دلسوزان فرهيخته که از هر روزنی که بشود نجيبانه هشدار میدهند و اميد به گذشت زمان، آدمي راهي جز دق در انزوا نداشت.
به قول زنده ياد قيصر امينپور:
اين روزها كه ميگذرد، شادم
اين روزها كه ميگذرد؛
شادم
كه ميگذرد اين روزها
شادم كه ميگذرد...





