همه بيش از يكي دو هفته وقت نداريم!
نمايش "منهاي دو" بهكارگرداني داوود رشيدي اين شبها در تئاتر شهر بر صحنه است. تا تمام نشده ببينيدش كه اجرايش ديدنياست و قصهاش بكر و با طراوت از نويسندهاي جوان و پرنبوغ. در اين اثر دو مردِ بالاي شصت سال در كنار هم مقيم بيمارستاناند؛ تختهبندِ تن، ناآشنا باهم و بيپيوند. هر دو پروردهي دروغ و ظاهر سازي، هردو در انتظار ملاقاتِ هيچكس، يا كساني كه نيستند يا اگر هستند هرگز نخواهند آمد. با اعلامِ بيرحمانهي پزشك معالج معلوم ميشود هر دو درگير بيماري لاعلاجاند و يكي دو هفته بيشتر زنده نيستند. دو مرد تصميم ميگيرند با زدن به سيم آخر از بيمارستان بگريزند؛ اما به كجا؟ نه خانهاي دارند نه چشمهاي بر دري و نه دلهاي تپندهي منتظري. با هم سفر اوديسهواري را آغاز ميكنند. سفري كوتاه اما دور و دراز به بطن اجتماع با هدفِ رسيدن به سرزمين آرزوها و روياهاي تعبير نشده. به جنگلي سرسبز پر از درختان كاج، به ميان انبوه موسيقيي موزون نوك زدن ناپيداي داركوبها بر سازِ درختهاي سوزني. براي غنودن در ميان علفزارهاي آرامش با پرستاري شدن در قصر معشوقهاي خيالِ هرشبه و رسيدن به نوعي خودجوشي شادمانه.
در هر منزل اين سفر قصدشان اشاعهي عشق است و دوستي و پيوند و رساندن هيچهاي سترون و جامانده به همه چيزهاي در شتاب و گذرنده؛ اما در اين سيرِ روز در شب و شب در روز در فصولي بههم ريخته از گرما و سرما؛ وبالطبع زمان و مكان، به كشفي هولناك ميرسند. انگار تماميآدمهاي پشتِ ديوار در سردي و وادادگي غرقاند. پشتِ ماسكهاي خود فريبي، همه گم و گول و گيجاند؛ انگار وظيفهاي جز بودن براي بودني مُقّدر ندارند و دور ماندهاند از فضيلتهاي فطري. هيچ چيزشان واقعي و از خود نيست؛ نه جهتِ حركتهاشان و نه پناهِ آغوشهاشان. نه جنينهاي در دامانشان و نه سلولهاي خاليي مأوا مانندشان، همه در هپروتاند انگار. حتي نسلها نو و نيامده در زهدانها بيصاحباند و عامل پراكندگي، زنان از آنِ همه هستند الا خودشان و مردانِ ترديد گرفتار دلهرهي سُخرهي ديگران و نابلد در ايجادِ ارتباط يا افسرده و پريشان احوال، حتي ناتوان در خودكشي و...
دو مردِ قصه در اين دورِ باطل و گشتن با نشانههاي محو، بر اساسِ سرنوشتي محتوم باز سر از بيمارستان در ميآورند براي رساندن هيچِ واماندهاي به پوچِ درماندهاي، چنانكه گويي راهي به بيرون نيست، انگار بيماريي اصلي آنسوي ديوارهاي بيمارستان است.
اما چون نيك بنگري در اين بلبشو خودِ اين دو مرد رسيدهاند به يگانگي و دوستي با پيدا كردن هم.
داوود رشيدي آنچنان با استادي اين قصه را ساده و بيپيرايه- با بهرهگيري انبوه از نشانهها، ظرافتها و ظرفيتهاي نمايشي در قالبي طنز - روايت ميكند كه حس ميكني خوابِ خوشي ديدهاي اما تعبيرش به اين زوديها گريبانت را رها نميكند.
... و مگر هدف نمايش جز اين است؟





