”بعد الحمد“
سپاس بيحد پروردگار عالم را كه جهان را نه از بهر نياز خويش كه بهموجب عدل بيافريد و بياراست به زيور حكمت و برهان، كه هستي به كه نيستي، زيادت به كه نقصان، خوب به كه زشت. جهاني بدين صفات بيشمار بههنگام و زيبا آفريد و هيچ نعمت و خلقت بيهوده نكرد و همه را مامن آدم كرد. در خلقت او كه از خاك است حد هنرمندي تمام كرد. آب و خاك و زمان درهم شد و گلي شد و چون هوا بر او گذشت سخت شد، جان در او دميد و حيات داد ملائك بفرمود بر او سجده برند كه كامل بود و همه قِسم خواهشها و طبايع و تمناها در او نهاد. او را اخلاق پسنديده هبه كرد و بفرمود يكدگر عزيز دارند و احترام كنند كه اين راهِ كمال است و بهذات باري نزديك، به او كه آگاه و بصير است و همنقاش و نقش و منقوش شناسد و هم گمان نقاش و نقش را و غير او كه در خالق جاويد است و هر چيز را در احسن حال آفريد، آدمي را خاصيت خداوندگاري و خلق داد تا با هنر زينت دهد جهان خويش و فخر فروشد به ملائك و كمال يابد، غير الوهيت و وحدانيت و صمدانيت و امثال آن كه بندگانِ خاكي را به آن راه نيست، بفرمود در صفات ديگر به سعي وافر توفيق يابد كه همانا بخشش و ايثار است و رحمانيت و نيك نفسي، ايمان و آگاهي، عزت و وارستگي، شنوائي و بينائي، حسابگري و رقابت، آرامش و صبوري و... تا بر اين پايه افعال سازند و قول و فعل يكي كنند و روزگار بهانجام خوش رسانند.
از ميان بندگان آنكه بهره بيش برد از صفات خداوندي، اوليا و هنرمندانند، اگر هر طايفه اخلاق به كار آيد نزد هنرمند بيش باشد كه صفات آفريدگاري دارند و خالق بدايعاند و از جنس ديگرند و بايد شان به مروت بزيند با هم و عوام، تا رونق و جمال و جلوت دهند حيات را و ديگر بندگان بيارايند كه چشم خلق بدانان است و جوانمردي وجود و جهد و جهاد و جذبه و خشوع و قناعت و غمخواري و درويشي و زهد و سخاوت و شوق و عفو و فروتني و عدل از آنان آموزند، پس از هنرمند صفات ناپسند كه حسد است و خودپرستي و آز و ابلهي و امارگي و اوباشي و بخل و بد مهري، پلشتي و خواري و خودفروشي و خودنمائي و دلالي و فرومايگي و سبك مغزي و شرك و شوخي و شهوت و كبر و كفر و نااهلي دور باد و دورتر باد.
«حسن تو نظر كردهي صاحب نظران است
اربـاب نـظر را همگي چـشم بـر آن است»
”وله الحمد”





