هنر در ذات، رازهاي سر به ُمهرِ آدميان ساكن خاك است كه در عبور از عمر گرانماية خويش، در گوشِ آب و باد و آتش و خاك سرودند و درد فِراق از مبدأ وجود را اينگونه وصف كردند :
سينه خواهم شرحه شرحه از فِراق تـــــا بگويم شرح درد اشتياق
به جرأت مي توان گفت هنر در ايران به خصوص در اصفهان رنگ و بويي ديگر دارد، نوعي نقطة تمايل و وصل است، جوشش عشق و شيدايي ، عجين شده با تمنا و توسل ، و اين شد كه هست. آن چه ما را معني مي كند، مجموعه اي از هنرهاي ما است. انگار فشردة اقوام تاريخ، خلاصة همه هستي و تماميت خواستها و تمايلات و آرزوهاي انسان فراهم آمده تا اصفهانِ ايران، از اين نظر بر صدر نشيند و فخر آدم و عالم شود.
از ميان همة گونههاي هنر، موسيقي ، در اين خطه ، جايگاهي ويژه دارد. گويي در هر گام، نواي سرزمين انسان را به گوش ميرساند. موسيقي و شعر پارسي دو ركن اساسي و اصلي فرهنگ ايران زمين است، فرهنگي كه در آن از ديرباز موسيقيدان را رامشگر ميناميدند، از آن روي كه با نواي موسيقي خود ، خلق را به آرامش مي بردند .
از ميان سازها، ني ، حكايت ديگري دارد. تار و پودش از آب و خاك و محصول امتزاج اين دو با لهيب آتشِ خورشيد و صدايش جريان باد . رازهاي نهفته در نواي ني، همة تاريخ را در نظر مجسم ميكند . با همة اين احوال، ني تا در نيستان است فِراق نچشيده و ناي ندارد و چون نفسِ اهلش بدان رسيد بارور شد و هاي و هوي كرد و شد آنچه هست .گزاف نيست اگر بگوئيم ني، بي ناي سيد حسن كسائي، اين پير پر تجربه، مهجور است و اگر نبود اين نادرة دوران، موسيقيِ جهان ، بسيار چيزها كم داشت .
صــدهنر صنع خدايي آفريــــد ليك ني را يك كسائي آفريــد
گر نمي ديد از تو اين اوج و فرود نـي در آغوش نيستان مرده بود

ني ، تنها ساز كهن اين سرزمين، چون نفير آغازد، گذشته و حال را يك جا باز گويد . از فراز و فرودها ، رفتو آمدها، پست و بلندها، جنگ و ستيزها، ظهور و سقوطها، عشق و جدائي ها، قحط و فراوانيها.
هر دم كه اين ساز بر لب مبارك اين سيد مأوا ميگزيند و ناله ميآغازد و حكايت هاي ناگفته ساز مي كند، نه ني يك ساز معمولي است ، نه آوايش تنها نوايي گم در برهوت ، و نه حسن كسايي چون در آن ساق نئين ميدمد آدمي خاكي است و نه مهد پرورشش اصفهان يك خطة كوچك از جغرافياي جهان.





