اين مطلب ابداً جدی نيس!
تو يه آدم معقول مبادی آدابی!
میخوای موبهمو به دعوتايی که تلفنی، پيامکی، حضوری، با واسطه يا با يه فقره کارتْ ازت ميشه جواب مثبت بدی و باشون بری تو بحر زندگی؛ ميدونی چی میشه؟
زندگيت ميشه يه چيزی تو اين مايهها:
هشت صبح
بايد بری جلو تالار وحدت يا خانه هنرمندان يا يه جای ديگه تشيع جنازه، آخه سن که میافته تو شيب هر روز خبر رفتن يکی از رفقا تلفنی بت میرسه. بعدم لابد میری تا بهشت زهرا و اگه جونی موند بر میگردی تو دلِ فراموشی اين شهر بیپير.
يازده صبح
بايد بری مراسم معارفه يا توديع يکی از باقیمونده رفقا تو كارِ گل مديريت. معمولا تا دلت بخواد از اين جور مراسم جذاب داريم. بکوب خودتو میرسونی تَهِ مجلس میبينی دارن مراسم توديع اونيو میگيرن که قرار بوده معرفيش کنن. يواشکی حبِ جيمو میاندازی بالا بو نبرن تو با كدومی.
دوازده ظهر
بايد بری ناهار پيش اين يا اون رفيق که توقع داره يا بات کار داره يا میخواد يکيو بت قالب کنه يا فوقش بات مشورت کنه و تو بعدِ چنتا تلفن و پس و پيش كردن قرار مدار قبول كردی بری؛ حالا اين مال وقتيه که خودش يا خودشون نخوان بيان خراب شن سرت. نميگم تو باشون كار داری...
همون دوازده ظهر
بايد وقت بذاری و واس اونی که متنشو داده بخونی و نظر بدی، حرف بزنی. آای فك میبره اين كار!... آای فك میبره اين كار!... تجربهشو داري... تو خودت خيلي مخ اينو اونو خوردي!
دو و نيم بعد از ظهر
بايد بری ختم يا هفته و چلهی يکی ديگه از تازه رفتگان ديار باقی... میري تا بيان بعداً...
سه بعد از ظهر
بايد به فلان دوست و همکار که تو بيمارستان يا خونه بستريه و ناغافل بت خبر دادن سر بزنی. بعد با خودت حساب میکنی دنيا دو روزه و عاقبت همه همينه، میگي امروز هرطور شده میری يه سر به رفقای سالم و با مرامت میزنی که نمیزنی و میگی ايشالله فردا... خيالت هستي تا فردا...
سه و نيم بعد از ظهر
حالا به زمين و زمون رو میاندازی که بليط نمايش يا کنسرت و فيلمی که گير نميادو بگيری بدی به دوستی که تلفنی سفارش کرده تا با فک فاميل بره نيگا كنه.
چهار بعد از ظهر
بايد بری افتتاحيه نمايشگاهِ اين يا اون. اگه فاصلهم دور باشه که ديگه واويلاس با اين ترافيک و نبودِ جا پارک و كارتِ طرحو و زوج و فردی حق حياتِ اتول.
چهار و نيم بعد از ظهر
بايد بری دفتر يه مجله يا روزنامه واس مصاحبه و اينا، اين درحاليه که در طول روز بايد تلفنی با هر خبرنگاری که زنگ میزنه گفتگو کنی و در مورد سير تا پياز نظر بدی و هی تکذيب کنی خوردن آشی که بی خبر از خودت برات بار گذاشتن؛ تهِ تهش کاشف به عمل میآد يکی يه جايی رو شيکم سيری يه حرفی زده و... تازه اين در حاليه که به تلفن خبرنگارای شبکهها و خبرگزاريای خارجی که میخوان مفت و مسلم بندازنت وسط فتنهی جهانی جواب ندی.
كل بعد از ظهر
تلفنی يا حضوری برای اين و اون توضيح میدی که چرا فلان نامهی اعتراضی که توقع داره امضا کنی و هيچ ربطی به تو نداره رو امضا نمیکنی؛ يه جوریام میگی که فکر نکنه بز اخفشی و غيرت و هميّت نداری و بهشم بر نخوره و از اينجور نقلا. تازه تر، اين در صورتيه که ازت نخوان بری بدرقه اونی که داره میره زندون يا استقبال از اونی که داره از زندون میزنه بيرون. بعدم با اين كه نه سرپيازی نه ته پياز بايد بری همراه اين و اون که کارش فلان جا گير کرده و نياز به سفارش داره و از اين رقم كارا.
پنج عصر
بايد بری چنجور جلسهی به درد نخور که از توش هيچی در نمیياد الا دوسهتا فكِ داغون.
همون پنج عصر
بايد بری فلان جا برا شرکت تو جلسهی کارگاهی يه آدم دسِّ نهم يه کارِ پرت و پلای هنری از خارج. تا میری میبينی گوش تا گوش آدم جا سنگين نشستن و دارن برّوبرّ به هم نيگا میكنن كه يعنی خداييش همه اينارو فوت آبيم و طرف آدم مف گير آورده داره تفريح میكنه.
همون پنج عصر
حالا يکی که هيچوقت نديديش بت زنگ میزنه که سفارش کنی نمايش رد شدشو مجوز بدن. هرچی میگی به حضرتعباس کارهای نيسم، تو كتاش نمیره و تا قطع میکنی پش سرت هزار جور لغز میخونه که بخيلی و چشم تنگ و اينا... نقل قولاش بعداً بت میرسه و به خودت تف و لعنت حواله میكنی كه چرا از اول باش همكلوم شدي.
پنج و ربع عصر
فلان دوست ايرونی که شيش ماه خارج بوده دسپاچه اونم با فارسی نيم بند زنگ میزنه و ميآد و انگار سه ميليون ساله از وطن دور بوده و توقع داره تا شب ببری همه جارو نشونش بدی و ثابت کنی متمدنی و بنده خدا مصدق خيلی ساله رفته و ديگه اتوبوس دوطبقه نداريم و از اين جور حرفا.
برمیگردي به پنج عصر
بالاخره هر روز يه روزی هست و يه اسمی داره و به يه مناسبتی يه مراسمی يه جا هست و بايد هرجور شده يه سر بزنی؛ دعوتت كردن، نمیشه نری که، زشته!
شش عصر
اولين اکران فيلم فلان دوستته يا اولين اجرای نمايش اون يکی يا کنسرتِ آبگوشتی يکی ديگه. اينا در حاليه که افتتاحيه يا اختتاميه دهجور جشنواره نباشه که تو رودربايسی مجبور شی بری؛ حالا يا به عنوان مهمون يا به عنوان مجری يا سياهی لشگر و اينجور قضايا.
شش عصر
يه آدم صاف و ساده دعوتت میکنه برا سخنرانی ساعت شش و ده دقيقه همين امروز؛ هرچی میگی به پير به پيغمبر من کارم اين نيس، می ذاره به حساب تواضع و آدم واسطه میکنه، بعدم که نمیری میشی کفر ابليس و جات وسط آتيش جهنمه.
هشت و نيم شب
حتما بايد بشينی سريال يا فيلم فلان دوستی که تلفنی سفارش کرده رو، وسط اگهیها از تلوزيون نيگا کنی... كه میكني... كارته!
هشت و نيم شب
جواب تلفن رفيق دست سوم دوستی رو میدی که دنبال آشنا میگرده بچهشو که تو طرح امنيت اجتماعی گرفتن آزاد کنه يا جريمه ماشينشو بسوزونه يا دنبال پايان کاره يا دنبال گرفتن مجوز موافقت اصولی خط توليد حرف مفت. پشت بندش، يه فاميل درجه هشتمات زنگ میزنه دس و بال بچهشو يهجا بند کنی؛ با پشتک وارو حاليت میکنه کاره کار باشه و نقش اول و از اين حرفا. بالافاصله بعدش يکی که نه تو کارش نيس زنگ میزنه دنبال ضامن برا وامش می گرده، میگه صب خودم میيام دنبالت، می تونی بگی نه و نری؟... ولي فردا خودت بايد دربهدر دنبال اونی بگردی که ضمانتشو کردی و نرفته قسطاشو بده و حالا بانک داره يه وجب خونتو حراج میکنه و ازت خواسته چون تو تو اولويتی خودت بری خونه خودتو زير قيمت بخری.
ده شب
بايد بری سر برنامه و اجرای زنده تلوزيون يا راديو؛ البته اگه قرار باشه همه رو قبول کنی و بری. تازه شبام لابد بايد بری مهمونی اين رفيق يا اون رفيق تا زيرآب اونايی که نيستن زده شه؛ بهانه جور میكني نمیري تا راحت باشن... از قديم گفتن از هر دسي بدي پس میگيری!
دوازده شب
سرتو نذاشتی زمين بت زنگ میزنن که برا فلان برنامهی شبانه بات تلفنی گفتگو کنن برنامه شون پر شه.
دوازده و نيم
حالا که قيد خواب زده شد بايد بشينی بیمزد و منت يه مطلب، طرح، فيلمنامه يا يادداشت برا اين و اون بنويسی كه تلفنی سفارششو داده. بعدم بشينی برا يکی يکی پيغومايی که در طول روز رو تلفنت گذاشتن و يه مناسبتيو تبريک گفتن جواب بنويسی بفرسی. بعدم بشينی ايميلاتو جواب بدی.
يك و نيم بعد از نيمه شب
فلان دوستت زنگ میزنه و شروع میکنه به گله گذاری، حالا بايد کائناتو واسطه کنی و از سوء تفاهمی که در مورد تو داره درش بياری كه درم نمیياد خلاصهاش.
سه و نيم بعد نيمه شب
حالا میخوای بخوابی، مگه فکر و خيال اجازه میده. همهاش توفكری نکنه از اون حرفم يا فلان مصاحبه يا بهمان ديدارت برداشت سياسی کنن و بچسبوننت به فلان و فلان. به همه اينا کارا و برنامههای خودتو، گير و گرفتاريای اداری و وقتِ دکترای جورواجور و سر زدن به خواهر و برادر و فک و فاميلو دوست و آشنارو علاوه کن!... اين در حاليه که بچههات کاری بات نداشته باشن و فکر نکنن بود و نبودت توفير نداره.
چهار و نيم صبح
میشينی با خودت فکر میکنی کی در مورد کی دچار توهمه؟ ... مطلقاً به اين نتيجهی درخشان نمیرسي كه خودت در مورد خودت!
جدي فكر كردين واس چی ما بيخود و بی جهت اينقدر غرمون میآد؟!
با اين همه كار جدي، کی به کارمون میرسيم؟
هشت صبح فرداش
داري صبحونه میخوري و فكر میكني: مگه جذابيتهای زندگی تو حرفهی ما همينا نيس؟
ما كه هر روز داريم همين کارارو میکنيم، فوقش از بين اين همه کار، بعضی رو که لاجرمه يا معقولتر انتخاب میکنيم.
جون هرچی مرده اينارو گفتم تا به اونايی که رو تلفن پيغام میذارن و جواب نمیگيرن بر نخوره يهو. آخه نسل ما نسل ترس و لرزه و منشی سرخود و متأسفانه يه بارم بيشتر دنيا نمیياد.
تازه ساعتام، ليزه...
عمرمونم بدجوری آب رفته.
آخ... آخ... ديدی... ديرم شد!... کلی کار دارم امروز... من رفتم بخوابم!





