درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
موضوع: دفع الوقت
● يوم هفتم

صحنه 1
/ نور مي‌آيد. در محل اطاق رييس تياتر، قائم‌مقام مدير، به‌همراه قبلةعالم، علي حاتمي، اميرنظام و نايب‌كريم نشسته‌اند./
قائم‌مقام: آقاي مدير جشنواره از توي جلسه‌ي بودجه سلام رسوندن، گفتن هرطور هست بايد نمايشتون به اختتاميه برسد.
علي حاتمي: ولي قربان، ما اصلاً وقت تمرين نداشتيم. نمي‌تونيم! مقدور نيست!
قائم‌مقام: اينارو من به مدير گفتم. فرمودن يه‌جوري حلش كنين. بايد اجرا بشه!
قبلةعالم: ما ميل وافر داشتيم در اين سفر به يك نظر هم شده رييس جشنواره را زيارت كنيم!
قائم‌مقام: ايشونم خيلي مايل بودن. ولي خوب درگير جلسه بودجه‌ان!
اميرنظام: ممكن است خواجه‌باشيِ جشنواره را احضار فرماييد، كار واجبي با ايشان داريم!
قائم‌مقام: پيغومي هست بگين من بهش مي‌گم!

اميرنظام: در اين چند روز، توالياً اين نايب‌كريم، ايشان را نوازش كرد. مدام با تير كلامش او را نشانه رفت! خواستيم از دلش درآوريم. خصوصاً كه شنيديم قصد اختيار نمودن زوجه دارند. هرچه باشد جوانند. مايل نيستيم من باب كدورت سيمايشان غمگين شود.
علي حاتمي: نه فقط ايشان، بلكه سايرين. جشن بود و جشنواره. اگر مزاحي مي‌شد، بدل نگيرند. خواستيم جواب محبت‌هايشان را بدهيم.
قائم‌مقام: بهترين جوابي كه شما مي‌تونين بدين به اين ميهمان‌نوازي... اجراي نمايش در اختتاميه است. همه منتظرند. من مطلب شمارو هم به ايشون و بقيه مي‌گم!
نايب‌كريم: باشه! چاره‌اي نيس ... علي! ... ميريم رو صحنه هرچه بادا باد. با اجازه‌ي آقاي حاتمي!
علي حاتمي: حالا كه زوره، چشم! هنر تو اين مُلك، هميشه مجبور بوده شش‌ماهه با دستور متولد بشه!
قائم‌مقام: متشكرم! ضمناً قضيه‌ي ميهماني هتل آزادي را جايي نقل نكنيد.
اميرنظام: شما از كجا مطلع شديد؟!‌
نايب‌كريم: اينام قربان، مثل شمان، تو هر سنب و سوراخي راپورتچي دارند.
قائم‌مقام: / كارت‌هايي به آن‌ها مي‌دهد. / اينام كارت‌هاي اختتاميه!


صحنه 2
/ تالار اصلي تئاتر شهر. مراسم اختتاميه. جمعيت حاضر گوش‌تاگوش نشسته‌اند. مراسم مدتي است شروع شده. حالا نوبت اجراي نمايش چهار ميهمان ويژه ولاهوتي جشنواره است. مجري مراسم برنامه بعدي را اعلام مي‌كند./
مجري: حضار محترم در اين لحظه نوبت رسيد به اجراي نمايش كوتاه «آب حيات» از منطقه كبريا، كاري مشترك از آقايان علي حاتمي، اميرنظام، قبله‌ي عالم و نايب‌كريم، امور هماهنگي، دكور، تداركات، دستيار. خواجه‌باشي!‌ فقط بازي نمي‌كند!
/ جمعيت كف مي‌زنند. ولي صداي كف‌زدن آن‌ها شنيده نمي‌شود. نور تالار مي‌رود. نور صحنه آرام روشن مي‌شود. مِه غريبي كف صحنه را تا ارتفاع نيم‌متر پوشانده است. يك قطعه موسيقي فلكي ساخته‌ي سلطان عثمان فضا را پُرمي‌كند. پس از لحظاتي پيكر چهار مسافر برزخي هويدا مي‌شود. علي حاتمي، قبلةعالم، نايب‌كريم و اميرنظام. حالت آن‌‌ها به‌گونه‌اي است كه نشان مي‌دهد راه درازي را در هستي پيموده‌اند./
قبلةعالم: بي‌زحمت، يكي التفات كرده ما را كول بكشد... ديگر ناي حركت نداريم. عنقريب است كه روح مبارك از پاچه تنبانمان خروج كند.
نايب‌كريم: ببينم، مگه روح شما باد معده است قربان؟!‌
قبلةعالم: بلبل زباني بس است كريم! خم شو ما سوار تو شويم!
نايب‌كريم: مي‌گم...انگاري ما محكوميم تا قيام قيامت به شما سواري بديم. آره؟!
قبلةعالم‌: مقصر خودتي مردك، مي‌خواستي از صلب يك شاهي، شاهزاده‌اي، آقازاده‌اي، صاحب منصبي حيات بگيري، تا چنين عقوبت نكشي... بيا جلو... تقدير تو كولي دادن است و من سواري كردن!
اميرنظام: صبر كنيد. همين‌جا مختصر استراحتي مي‌كنيم!
علي حاتمي: چه برهوتيه اين‌جا!‌ خيلي مونده هنوز؟!
اميرنظام: نه پشت آن ابر مي‌رسيم به مرز برزخ!
قبلةعالم: حال كه چنين است، ميل داريم قهوه‌ي قجري بنوشيم. رفع كسالت و خستگي مي‌كند. بساط قهوه را بياور كريم. ما خودمان با دست مبارك مي‌سازيم!‌
علي حاتمي: ‌سفر غريبي بود. پربار و ديدني!
قبلةعالم: صد حيف به‌اندازه يك چُرت كوتاه بود. امير يادتان ماند قدري سوغات، هِبه بياوريد از براي ملائك دوزخ؟!‌
اميرنظام: في‌الحال، از توقف اين‌جا، مقصود ديگري دارم. وقت خروج از برزخ، ظرفِ بلوريني از آب حيات به‌من دادند، تا در زمين به‌رسم تحفه بدهيم به‌كساني كه لايق عمر ابدي باشند در خاك... گرفتاري چند روزه مجال نداد. آدمش را هم نيافتيم تا اين مهم به سرانجام رسد... فلذا گفتيم قبل ورود به دوزخ با شما همسفران شور كنيم. با آن چه‌كنيم! حيف است بي‌مصرف بماند.
نايب‌كريم: چرا زودتر نگفتين آقا؟
اميرنظام: دير نشده هنوز. هركس از ما لب به اين آب سِحر بزند، عمر جاودان مي‌كند در عالم فاني! مرده زنده مي‌كند و ناميرا! اشكال در اين است كه حياتِ جاودان به قالب باقي‌مانده جسد مي‌رود. اگر چيزي مانده باشد هنوز در خاك.
نايب‌كريم: نميشه چهارتايي بخوريم؟! برگرديم دمار از روزگار بني‌آدم درآريم؟! چه آتيشي مي‌شه سوزوند!
اميرنظام: ميزان و اندازه به‌قاعده‌ي سه كس بيشتر نيست، يكي از جمع بي‌نصيب مي‌شود از اين آبِ معجزه !‌ تا پيش از دخول به برزخ، اين آب كارگر است. داخل شويم بي‌خاصيت مي‌شود.
قبلةعالم: پس تكليف معلوم كنيد. همين‌‌جا، يكي برود دوزخ، سه نفر برگردند عالم، بمانند تا قيامت!
اميرنظام: چاكر، دوزخ را ترجيح مي‌دهم. آرامش دارد. ديگر تحمل دردِ بودن را نداريم!
علي حاتمي: منم تو اين سفر فهميدم دوره‌ام تموم شده...هركاري مي‌تونستم كرده‌ام.
نايب‌كريم: منم فهميدم اون‌قدر موضوعِ خنده‌دار هست كه مردم بهش بخندن. ديگه كسي به حرف‌هاي من نمي‌خنده... اينه كه برنگردم بهتره! برنگردم سنگين‌ترم!
قبلةعالم: اشتباه مي‌كنيد، جملگي! اگر كسي از ميان ما، در اين‌زمان ‌جايي ندارد ماييم. آقايان تعجيل نكنند! ما پيشنهاد مي‌كنيم شما بنوشيد و برگرديد! ما ‌مي‌رويم دوزخ!
نايب‌كريم: نميشه كه قربان، شما قبلةعالميد. ما كه عددي نيستيم!
اميرنظام: فدوي هم مايلم شما برويد. لااقل در دوزخ آسوده‌ايم از شما!
قبلةعالم: ماواقع عرض مي‌كنيم. شما امير، با اين‌كه دلِ‌خوشي نداريم از شما، ولي شما را مصلح بزرگي مي‌دانيم. بسيار مي‌توانيد ترقيات بياوريد. رعيت با مديريت شما پيش‌ مي‌رود. اما شما جناب ميرزا علي‌خان شما آدم قابلي هستيد. هنر شما احسن است. سينماي شما آدم تربيت مي‌كند. جهان ديگرگون مي‌شود با شما، هرچند مي‌دانيم شما، همين‌طور هم جاويدانيد، ولي باشيد بهتر است. شما هم نايب‌كريم، تواضعِ بي‌جا نكنيد. مردم امروز هم نيازمند شما هستند. برويد تخم تزوير و ريا را براندازيد... مردم از شما حرف‌شنوي دارند. ما خودمان بهتر مي‌دانيم كاربرد نداريم امروز. ما به‌قدركافي خوش زندگي كرديم. ما نه مثل امير سياستمداريم، نه مثل ايشان هنرمنديم و نه چون كريم بذله‌گو! در ميان شما. فقط ما بيهوده‌ايم. آب حيات را بنوشيد و برگرديد! دعا گوي ما باشيد!
نايب‌كريم: قربان آخه...
قبلةعالم: جَدَل نكنيد... بي‌حرف بنوشيد... امر مي‌كنيم! وقت تنگ است.
/ نايب‌كريم بساط قهوه را آماده كرده نزد قبلةعالم مي‌گذارد. قبلةعالم قهوه مي‌سازد. /
نايب‌كريم: من مي‌گم قرعه بكشيم، پِشك بندازيم... نمي‌دونم مچ ‌‌بندازيم، مسابقه‌‌ي دو بديم!
قبلةعالم: قرار نيست بالاي حرف ما سخني بگوييد كريم! اصرار كنيد، مي‌بندم شما را دم توپِ فحش! امير! اقدام كنيد! بگذاريد بعدها بگويند، شاهي هم گذشت كرد از همه چيز!
علي حاتمي: چاره‌اي نيست، قبول. شايد قسمت بود برگشتم چند تا فيلم ديگه ساختيم. چند تا تئاتر و كتاب نوشتيم... شايد وضع تلويزيون درست شد چند تا سريال‌ام ساختيم!
نايب‌كريم: حالا كه اصرار مي‌كنيد باشه... مي‌‌خورم! ولي برگشتم مي‌رم تو كار تجارت، يه زد و بند راه ميندازم، دم يكي دوتارو مي‌بينم، يه‌سِري رستوران زنجيره‌اي عَلَم مي‌كنم. يه‌هزار نفرم استخدام مي‌كنم پولامو بشمارن!
اميرنظام: چاكر هم علي‌رغم ميل مي‌روم... شايد مؤثر شديم در گشايش كارها. عيوب را مي‌دانيم، راه نجات را هم بلديم و چاره مي‌كنيم. روال كه هميشه يكسان نيست!
نايب‌كريم: / به قبلةعالم/ حيف شد شما نمياين! شما نباشي ما به كي بخنديم؟!
قبلةعالم: آن‌قدر آدم حرّاف و وراج هست. آن‌ها به‌قدر كفايت بي‌قيمت مي‌كنند همه چيز را كريم! اسباب مضحكه و خنده مهيا است، ديگر نيازي به ما نداري! امير، بدهيد بنوشند... خودتان هم با رغبت بخوريد. ما مي‌مانيم. شما را كه بدرقه كرديم، داخل دوزخ مي‌شويم! حالا، لازم است، پيش از حيات دائم سفارش كنيم. با هم باشيد تا ابد. متفق /مي‌‌گريد. / دوري از شما براي ما سخت است، به‌خاطر اين مفارقت با هم قهوه‌اي بنوشيم.
/ قبلةعالم طي آييني نمايشي، قهوة ‌قجري آماده مي‌كند و در فنجان‌هاي بلورين به دست هر يك مي‌دهد. مراقب آن‌ها است. هركدام قهوه‌ را مي‌نوشند، پس از لحظاتي حال آن‌ها دگرگون مي‌شود و چون مارگزيده روي زمين افتاده از درد به‌هم مي‌پيچند. قبلةعالم قبراق و سرحال بالاي سر آن‌ها مي‌ايستد./
قبلةعالم: چگونه‌ايد؟!
اميرنظام: اين... اين آب زهر داشت!...
علي حاتمي: سمي بود... نكند قهوه قجري به خورد ما داديد؟!
نايب‌كريم: زهر هلاهل است، آه سوختم، چرا، چرا قبلةعالم؟!
/ قبلةعالم با خنده، جام آب حيات را از كنار اميرنظام برمي‌دارد./
قبلةعالم: ما در مرگ هم با كسي شريك نمي‌شويم. چه برسد به حيات ابدي. ساده بوديد شما! اين زهر حالا، روحتان را هم نيست مي‌كند و ما راحت‌ مي‌شويم!
اميرنظام: اي ملعون، تو.... روح ما را هم كشتي!
قبله‌عالم: چاره چيست، شما هر سه اسباب زحمتيد! حالا به‌تنهايي بازمي‌گرديم و تا جهان باقي است، مي‌مانيم! راحت باشيد آقايان... ما حالا به‌تنهايي اين جام حقيقي را مي‌نوشيم... گواراست!
اميرنظام: / درحال محو شدن/ تو در عالم، چگونه زيست مي‌كني؟! جسمي كه پذيراي روح پليد تو باشد، نداري... از تو اسكلتي مانده شايد!
قبلةعالم: مهم نيست، اعتنا نكنيد.../ درحال نوشيدن / به سلامتي وجود مبارك خودمان، آقايان بدرود!
/ اميرنظام، علي حاتمي و نايب‌كريم، در صحنه محو مي‌شوند. قبلةعالم جام آب را مي‌نوشد... رعد و برقي مهيب صحنه را فرامي‌گيرد. پس از لحظاتي، فلاشر صحنه به‌كار مي‌افتد. كه بيشتر مي‌شود. قبلةعالم را درحالات مختلف مي‌بينيم. حالا با رعدي بزرگ و برقي خيره كننده، صحنه آرام در تاريكي فرو مي‌رود./

صحنه 3
/ نور مي‌آيد. ديگر در صحنه مه و غباري نيست. پس از لحظاتي قبلةعالم، با يال و كوپال و شنل، درحالي‌كه روي پوشيده دارد، وارد صحنه مي‌شود. چند دور، دور صحنه مي‌زند. با اقتدار به مقابل تماشاگران مي‌آيد. روبروي تماشاگران شنل خود را كنار مي‌زند و ما مي‌بينيم كه اسكلتي بيش نيست. منفور و كريه، اسكلت قهقهه سر مي‌دهد و مي‌گويد/
قبلةعالم: آدم شاه باشد. حتي اگر بنا باشد اسكلت كهنه‌اي باشد!
/ نور مي‌رود. در تاريكي حضار كف مي‌زنند. نور صحنه و سالن مي‌آيد. كف زدن و تشويق اوج مي‌گيرد. صحنه كاملاً‌ خالي است، كف زدن ادامه مي‌يابد. اما هيچ‌كس به صحنه نمي‌آيد. مدتي طولاني تماشاگران براي صحنة خالي كف مي‌زنند. بالاخره نور از رو مي‌رود. صحنه تاريك مي‌شود. /
” تمام شد “