نگاهي به روزهاي زرد ايوب آقاخاني
کاري از گروه تئاتر معاصر
خانواده نسبتاً مرفه " معروفي " ، مدتي پس از مرگ پدر ، به خواست اکيد " جهان " برادر بزرگ و همه کاره فاميل ، محکوم به ترک تهران و اقامت در ويلاي شخصي در شمال مي شوند. جمع فاميل عبارتند ازشمسي ( مادر) فخري ( خواهرجوان دانشجو) ارسلان ( برادر کوچکتر جهان) دائي کامران و خانم دکتر فروغ ، از دوستان خانوادگي، که در تمام مدت ، جهان از او مي گريزد.
جهان با قطع ارتباط تلفني
خانواده و تاکيد بر عدم تماس ، با سکوتي سنگين ، دائم در رفت و آمد به تهران و بالعکس است . خانواده ، مشتاق فهم دليل اين تبعيد ناخواسته اند و جهان مُهر سکوت بر لب دارد و از هجوم فاجعه اي هولناک ، ذره ذره در خود آب مي شود . به مرور ، اغلب وضعيت موجود را مي پذيرند به خصوص دائي کامران ، دون ژوان خوشگذران بالفطره و سربار همشگي خواهر. تنها شمسي پس از يک بگو مگوي ساده با پسرش جهان دچار تشويش و عذاب وجداني آزاردهنده مي شود . اما ارسلان ، برادر کوچکتر ، که سايه بلند جهان بر سرش تداعي حضور پر وسعت پدر را دارد ، معادلات را به هم مي زند . در نشستي به همراز شدن با برادر بزرگتردرحال انفجار، اصرار مي کند . و جهان با اکراه ، آرام آرام رازهاي رسوا کننده اي را براي برادر دانشجوي خود مي گشايد . حکايت آنکه ، يکي از شرکت هاي بزرگ وبين المللي ارث رسيده از پدر ، به خاطر زد وبند هاي پنهان گذشته و فساد در روابط اقتصادي ورشکست شده و بايد هر آنچه هست را بدهند . ديگر آنکه دو زن با عقد نامه قانوني به عنوان همسران مرحوم حسام ، پيدا شده وطلب ارث مي کنند و سوم آنکه وکيل خانواده با پي بردن به اسرار ارتباطات نامشروع حسام ( پدر) و به خصوص خطاي نابخشودني شمسي (مادر) در سالهاي خيلي دور، قصد اخاذي کلاني دارد . ارسلان متوجه عمق فاجعه نمي شود ، باز کنجکاوي مي کند ، در نهايت جهان مجبورمي شود رازي را در مورد ارسلان بگويد. ارسلان مي فهمد از صُلب و هوس نامشروع آدمي ديگر است به نام چهره نگار. ارسلان از شدت بغض به خلوت خويش پناه مي برد . و جهان نادم از اين گشايش بي مهاباي راز ها ، در سکوتي دوباره فرو مي رود . دائي کامران ، سرمست از قرار ملاقاتي با يک بانو که به تازگي روابطي با او به هم زده، به ويلا بازمي گردد و در جَدَلي با خواهر زاده ، از ويلا اخراج مي شود ، در نهايت ، فروغ ، جهان را در خلوتي مي يابد و به او ابراز عشق مي کند . جهان براي او هم رازي ديگر را مي گشايد و آن اينکه ، مي داند و مي دانسته فروغ دير زماني ، معشوق حسام پدر جهان بوده . در اوج اين بگو مگو، صداي شليک تيري شنيده مي شود ، حاکي از خود کشي ارسلان در خلوت اتاق خودش با سلاح شکاري دائي کامران که از اول مي دانيم در اطاق ارسلان بوده . جهان و فروغ به سوي اطاق او مي روند و دست آخر دائي کامران ، شکست خورده در عشق به ويلا مي آيد بي خبر از همه چيز . به جايگاه خالي جهان ، بر صندلي هميشگي بوسه بندگي مي زند و...
سال قبل ، در کِسوت يکي از اعضاي شوراي انتخاب متن براي جشنواره بيست و دوم بودم ، حدود 460 متن مطالعه شد . در بين متون سه چهار متن نسبتاً بيش از بقيه، توجه همه را جلب کرد ، رقصي چنين ، نوشته رضايي راد ، تيغ کهنه ، اثر محمد يار احمدي ، ليلي و مجنون ، کار محمد ابراهيميان و همين متن روزهاي زرد نوشته ايوب آقاخاني ، وقت خواندن متن نامي از او بر تارک متن نبود ، علي رغم اشکال عمده اي که در اوج قصه و درام پايه داشت ، زيبا بود ، با ديالوگ هايي ماندگار، دلنشين و هوشمندانه ، به خاطر سپردم بفهمم از آن قلم کيست و فهميدم ، و متن انتخاب شد . بخت يار بود ، در شوراي انتخاب نمايش ها هم بودم و حاصل زخمت ايوب آقاخاني را در کسوت کارگردان ديدم . سخت بي منطق بود و احساساتي . اما به عنوان کار اول او قابل توجه بود و زياد داشت آن چيزهايي را که براي حضور در جشنواره لازم بود . در جمع بندي ، اين اثر به همراه تعدادي نمايش ديگر، مشروط اعلام شد و قرار بر جلسه اي شد و ديدار و گفتگويي و کمکي براي رفع نواقص و بهتر شدن، فرصت نشد در ايام جشنواره دوباره آن را ببينم . نادر برهاني مرند مسئول گروه تئاتر معاصر ، اين خبر و نويد را به من داد که اجراي کار در مولوي خوش درخشيده . شاد شدم و ماندم به انتظار که اجراي عمومي آن را ببينم و ديدم .
الحق ايوب آقاخاني ، يک شبه ، هزاران گام به پيش برداشته است و نشان داد نشانه ها را تا حدودي مي شناسد و از همه مهمتر آنکه منزلت سکوت را در نمايش قدر مي داند و نويد خلق آثار جاوداني در آينده از او مي رسد.
در اينجا چند نکته ساده به ذهنم مي رسد که باز مي گويم شايد به کاراو، روزهاي زرد او و گروه تئاتر معاصر بيايد.
1- قدرت و تسلط ايوب آقاخاني در نگارش ديالوگ هاي ناب نمايشي ، بيش از توان او در خلق درام واساساً موقعيت هاي نمايشي است.
2- در روزهاي زرد ، نشانه ها وجود دارند ولي کمرنگ و کم جان ، از فلوت سحرآميز و کتابهاي ارسلان گرفته تا فال قهوه که شمسي بي حوصله آن را روايت نمي کند، اما فخري سرسري مي گيردش و گذرا از آن عبور مي شود . در اين ميان تنها پخش صداي فلوت ، قدري خاصيت فضاسازي دارد ، کاش در صحنه نيز پيش برنده بود و صحنه ساز، به خصوص پيش از صحنه درد و دل دو برادر. اينگونه نشانه ها که اتفاقاً کم نيست ، قدر و استحکام صحنه را دو چندان مي کند.
3- بازي ها به نسبت اجراي بازبيني ، يکدست و حساب شده تر بود و هر کس در نقش خود بار شخصيت را به درستي به دوش مي کشيد همه همراه و هموار بودند ، نه بي جهت فرياد مي کشيدند و نه بي جا سکوت مي کردند. اين يکدستي منطقي در چند مورد به هم ريخت و آن لحظاتي بود که بازيگران از نقش فاصله گرفته و براي تماشاگر حاظر، اداي بازي در مي آوردند. اشاره مي کنم به صحنه شلوغ در گيري و اخراج دائي کامران از ويلا که اساساً لخت و بي حال بود .
4- عمد مشکلي که رخ مي نمود، نبود بک راند شخصيتي مناسب براي اشخاص بازي بود . تقريباً کم وبيش همه اين ضعف را داشتند. انگار همه حاظران بر صحنه در همان صحنه دفعتاً خلق شده اند. دو سه موردي هم که اشاره مي شد ناکافي بود.
5- روزهاي زرد از لحاظ مفهوم در در مواردي شکل جينش و انتخاب شخصيت ها ، تکرار هوشمندانه و کمرنگي بود از دائي وانيا ، قدري ايوانف و باغ آلبالو و يکي دو اثر از اکبر رادي ولي در کل اين عيب نيست که ظهور و استقرار و زوال طبقه خورده بورژوازي تازه به دوران رسيده در جوامع در حال توسعه سرنوشتي تقريباً مشابه دارند.
6- پوشيده گوئي ايوب آقاخاني به نسبت دريده گوئي مفرط او در اجراي بازبيني ، هم قابل ستايش است و هم ملودرام او را مستحکم تر کرده بود.
7- صحنه پاياني يعني بازگشت شکست خورده و سقوط کرده دائي کامران و بازي درخشان مهدي سلطاني با صندلي خالي جهان يعني تئاتر ناب.
8- و نهايت اينکه روزهاي زرد بوم رنگ اعمال مااست که دير يا زود در چرخش و پروازي ديرپا ، به سوي ما برمي گردد و با نگاه فلسفي، يعني آنکه هيچ عمل صادر شده نيست که عکس العملش در حيات نماند و بازگشت به فاعل نکند ولو اينکه نباشد .
9- با نگاهي گذرا، حاصل فعاليت چند سال گذشته گروه تئاتر معاصر ، سبقت کلام برهمه چيز است، اگر شبهاي آوينيون و مارياي بي نام و بخشي از چيستا و تيغ کهنه را استثنا کنيم.
به گروه تئاتر معاصر تبريک مي گويم و همگان را به تماشاي روزهاي زرد دعوت مي کنم .
تئاتر شهر _ سالن سايه _ ساعت 45/18





