اي صاحب قلم! قلمام را بارور كن و ياريام ده ننويسم، آندم كه بايد، زيرا باور دارم ميتوان نويسنده بود و ننوشت و وقت هنر را تلف نكرد.
خدايا! نيك ميدانم، نويسنده قانونگذار گمنام جهان است و نوشتن نه يك حرفه، نه عملي خودخواهانه، نه يك وضعيت روحي، نه يك درخواست شخصي، نه پاسخي به يك عقده و نه حتي يك وسيله، كه دعوي خدايي كردن و خلق است. پس چنانم كن كه ”تو“ باشم.
خدايا! ميدانم، نويسنده كسي است كه نوشتن برايش بسيار دشوارتر از ديگران است و نويسندهي خوب كسي نيست كه هميشه ”خوب“ مينويسد، بلكه كسي است كه آثارش منحصر به نوشتههاي ”بد“ نميشود، پس ياورم باش ”خوبي“ را ”بد“ ننويسم و حقيقتي را بنويسم كه ديگران نميگويند، نه آنكه بنويسم تا حقيقتِ مظلومي را مدفون كنم.
خدايا! قواعد حاكم بر هستي تو ثابت كرده است، كوتاهترين راه بين دو نقطه خط راست است، اما به عيان ميبينم راحتترين راه بين دو نقطه خط راست شده است، تو نقطة وصل من باش، از هر راه كه صلاح من است.
خدايا! عقل سليم تنها مزيت بشري است كه بسياري گمان ميكنند فقط اختصاص به خودشان دارد. از اينرو ديگران را پست ميشمرند. هرگاه در اين وهم گرفتار شدم، اين نعمت را از من سلب كن. بگذار بيسلاح عقل فقط ديوانهي تو باشم. و بخندم به آنانكه بهگونهاي با مخلوقات تو رفتار ميكنند كه انگار خودشان آنها را خلق كردهاند.
خدايا! با رگ و پي درك ميكنم. هيچ لذتي در عالمِ تو بالاتر از نوشتن نيست. ولي باور دارم مهمتر از انديشهي نوشتن، نيرويي است كه ما را به انديشيدن واميدارد. پس اي صاحبِ فكر، نيروي انديشهام را دوچندان كن.
پروردگارا ! بندگانت، از هر رنگ و نژاد و جنس، مخلوقات تواند، اما هركس آنانرا بهگونهاي ميبيند. مرد اقتصاد آنها را واحدهاي مصرف، مرد دانش، سلولهاي آزمايش. مرد سياست، پلههاي ترقي. مرد تبليغات، دو چشم حريص. مرد تاريخ، لحظه. مرد جغرافيا، دانههاي سنگچين و .... چنانم كن كه بهعنوان مرد هنر آنها را ”تو“ ببينم.
خدايا! تمام فتنههاي عالمِ خاك، زاييدهي ”كلمات“اند، كلماتي شيطاني. تو خود هاديام باش و سحر كلامت را بر قلم پاكم ارزانيدار تا ريشهي فتنه برفكنم.
خدايا! سهلترين كارها، پند و اندرز دادن است بيآنكه از دل برآيد. چنانم كن كه با قلم دل بنويسم، اگر كلام به دل فروشد، كس را ياراي بيرون كشيدنش نيست. بهمن روشنايي عطا كن تا در پرتو حضور مستدام تو كلماتم جان گيرند. از لحظه جوانهزدن انديشه در ذهنم تا آندم كه مغزم به ارادهي تو ماهيچههاي دستم را حركت ميبخشد و كلام متولد ميشود و با نفسِ گرم بازيگري به هدايت كارگرداني به بلوغ ميرسد، مرا و قلم مرا، از سرچشمهي حقيقت و زيبايي سيراب كن. زيرا ميدانم بسيارند كسان كه كلامم آنها را راست يا ناراست ميكند.
خدايا! مرا از واقعيت گريزي نيست. ياريام كن آنرا بشناسم. فقط ميدانم خالقِ خلق توام به تقليد. هنرم زندگي را تفسير كرده، تكميل ميكند و گذران عمر را قابل تحمل ميسازد. من خود بيدستاويزِ هنر ”هيچ“ ام، يخ ميزنم، پژمرده و نيست ميشوم. آسودگي خيال و آرامش روحي من در گروِ خلق است. تنها منم كه بودن و ماندنام بهانه ميخواهد. من عالم تو را هيچ در هيچ نميبينم. عبث نيستم. من رنج ميكشم چون بهدنبال معني جاودانهام نه هيجانِ ميرا. رها شده نيستم بهخود، بهتو وصلم و بندي تو. چون تو بيزار از ابتذال. وقتي تو هستي از بيكسي و تنهايي بيم ندارم. پس اي صاحب اختيار بالا بكش مرا و قلم مرا.
خدايا! هركس بهقدر نيازش انسانتر است. نياز من مجهولات من است. حيرانم كن و در هراسم انداز، از اين همه ناداني، ياريام كن گسترهي ادراكم به وسعت آفرينش تو باشد. پريشاني زادهي جهل است. پس بهمن آرامش دانستن و نعمت شك عطا كن!
خدايا ! بهمن صبر جاودانه شدن ببخش!





