اي صاحبِ حركت! بهمن سكون و قرارِ تعمق عطا كن! بهمن بياموز از ميان حجمِ بينهايتِ حركاتِ طراحي شده در بدنِ مخلوقِ تو، اندكي را بيابم و بهكار گيرم.
اي صاحب بيان، بهمن سكوت عطا كن و فرار از غوغاي اصواتِ مزاحم. بهمن بياموز از ميان حجم بينهايت الحانِ خوشِ تعبيه شده در حنجرهي مخلوقاتت، اندكي را بهگوشِ هوش بشنوم. بفهمم و بهكار گيرم.
اي صاحبِ جمال، اي زيبا، بهمن درك زيبائي هديه كن.
اي خالقِ حالتهاي بيشمار، ياري گرم باش تا از ميان حجم انبوه حالتها، از غم و شادي، ترس و شجاعت، بيم و اميد، ترديد و اطمينان، تزوير و مهر و عشق ونفرت، همدردي و كدورت و بخل و بخشش و ناز و نياز و تمنا، گرسنگي و سيري، حيرت و بيانگيزگي، صداقت و ناراستي، انس و قرابت و شك و ايمان و درد، مستي و فراق و وصل، هشياري و بيخودي، خامي و پختگي، حقارت و شيريني و تلخي، غرور و دنائت و خشم و .... آنچه بهكار هنرم ميآيد، از معدنِ سرشار وجود بازيگران كشف كرده و بهكارگيرم.
خدايا! نور و رنگ، سايه و سياهي، تنپوشها، زمان، طول و عرض و ارتفاع، نفس، گوش و چشم و احساس و... همه از توست، كارگردان توئي. من به تقليد از تو برخوان گستردة هنرت روزي ميخورم. تو خالق صحنههاي عظيم نمايشي. حيرانم، چگونه از ميان هزاران هزار طريق راه رفتنِ بازيگرم يكي را برگزينم؟! جهانِ تو سرشار نمايش است. خلقت تو غريب است. من چه در چنته دارم؟ درماندهام از اينهمه نيرومندي وجود. مبهوتم، به جسم پردازم يا به روح، به پوست يا به ذهن، به درون يا بيرون؟! برخود ميلرزم از اين دعوي. چهكنم كه پيش از همه خلق نكرده باشي؟! چه موقعيت دلهرهآوري! چه مسئوليت جانسوزي! بگو! با چشمهاي خيره شاهدان تماشا چه كنم؟!
خدايا! رسالت من چيست!! مگر نه آنكه تو خودهنر را آفريدي و سروري دادي؟! چه كنم؟! بخندانم؟ بگريانم؟ سرگرم كنم؟ بياموزانم؟ يا تربيت كنم و هدايت؟ دستم بگير!
بار خدايا! بازيگران نمايش من، اجسام متحرك نيستند. تنها گوشت و پوست واستخوان نيستند، مقلد نيستند، ابزار نيستند. واحدهاي شمارش نيستند. حتي مردمي عادي نيستند، كوه احساسند، آتشاند، عشقاند. خداوندان هنر و تجربهاند، نعمتاند. عارفاني مستند، سماع محضاند. سرگرم كشاكش سخت با خود و نقشاند تا از خود بيخود شده، ديگري شوند، اما خود، هدف هم نيستند. انبان ذوق و قريحه و استعدادند، اما خام. بايد در كورة تكرار و تمرين پخته شوند، تا تبديل به كيمياگرانِ ساحر شوند بر صحنه. پس با من باش، در همه حال. بگذار دلگرم تو باشم.
خدايا! من عاشقم. عاشق اين بازي، هرچند خود ويرانگر است و چون باد ميرود و تو گوئي بر رعد حمل مي شود. اما معجزت غريبي است. زمانش كوتاه، عمرش يكدم، اما اثرش تا ابد ميماند. شايد از آن روست كه در اين همه، تمام عناصر جهان تو، در فرايندي نو دوباره درهم ميآميزند و از كثرت به وحدت ميرسند. عجب دشواري ترسآوري! ياريام كن بر اين ترس غلبه كنم و چون ناخدائي ماهر، كشتيِ متلاطمِ اثرم را به جزيرة امن مقصود رهنمون شوم! خدايا! ميگويند نمايش، آميزهاي از جدالهاي بزرگ است بر سر جزئيات كوچك. پس در اندام كوچك من ظرفيتهاي بزرگ پنهان كن!
خدايا! ميدانم، هنرم بينقد، هنري لال است. پس ياريگرِ منتقد من باش!
خدايا! چنانم كن با خود و مخاطبانم آن كنم كه تو با بندگانت ميكني!
خدايا! منم و يك متن، متني كه همه چيز دارد. استخوانبندي، قلب و مغز و زبان.... اما هنوز جان ندارد و من رسالتي دارم مسيحوار، تا روح در آن بدمم و حياتي مجدد ببخشم همه نقشها را. پس دم مسيحائيت را بهمن ارزانيدار.
خدايا! كارگردان تويي! بگو چهكنم!





