خدايا! اينك منم، هديه زمين و خورشيد، بازيساز و بازيگر. ايستاده در اوج و ارتفاع بودن، بر صحنهام. صحنه كه نه، محراب، سجدهگاه، دير، معبد و من تنها، محصور در حصار چشمها، ذوب شده در حجمِ تماشا.
وقتي بهنام تو، اي خالقِ لذت، عزم سجده ميكنم، ديگر نه من، كه گمشدهام در برهوت تن، روحِ جهان حلول ميكند در من و ديگري و ديگرانند در من. اما تو خواستي محصول معجزه باشم، تا اين همه ما و مني جاي گيرد در من. وقتي كه آمدم سجده كنم به كائناتِ تو، گفتي بمان، ماندم. گفتي كه سجده كنند ملائك «من» را، پس بهحرمت فرمانت سكوت ميكنم، بهنام ناميتو، كه عظمت تو الا به سكوت وصف نشود.
خدايا! وقتي بر صحنهام، احساس ميكنم كه تو، تنها و تنها مرا آفريدي. هيچ غيرِ خود نميبينم، نه، هيچ نميبينم، خود را هم نميبينم، من نيستم، ديگري است در من. ديگر مني ندارم، اين كيست پس، كه پيكر مرا بهعاريت گرفته نقش خويش ميسازد از من؟! هر شب، در اين سماع مكرر، من، محصول عشق و اراده در زير نور و رنگ، كسي را متولد ميشود، كه من نيست، اما منم.
آه اي خداي تماشا، دستان التماس و تمنايم تا سقف آسمانِ توست، دستم بگير!
خدايا كدام عارف و عابد، اين گونه دور ميشود از خود. اينگونه جذب تو؟ كه من؟!
در چلهنشيني من، تنها منم كه نيستم، نيست ميشوم، آنها كه در مناند، با تو تكثير ميشوند.
آه اي خدا، چه لذت مدامي، چه مستي جاودانهاي. من بر صحنه هيچام و همه چيزم. بر صحنه فيلسوفام، محصول حيرت و سئوال، بر صحنه عارفام، محصول رياضت و تكرار، بر صحنه عاشقام، زيرا كه هيچ نخواهم الاّ فناي در تو. بر صحنه نقاشام، هر لحظه نقش ميزنم رنگ در رنگ. اشكال هندسهام، مجذور احساس و توان بينهايتِ رياضيام. سكوتِ سرشارِ موسيقيام. معمارم، نقش نگينِ تمام گذشتة تاريخام، قهرماني در آيندهام. بر صحنه بياراده نيستم. كارگردان خويشم. حاكم فكر و قلب خويشام، بر خود مسلطام. من با تو كه در مني، خالق خورشيدم وقتي كه روز نيست. من جذبهام، آينهام، جمالام. منطق اخلاقام، معرفتام، خير مطلقام، اسرار جسم و روانام، تصميم قاطعام. تفسير شك و ترديدم. من واژه واژة مكتوبات عالمام، كاوشام، نشأت نشاطام، درك ذرهام، هويت شيام، قانون هستيام، واقعيت آدمام، تكاملام. كيفيت انسانام، ذات فطرتام. من پاسخ ابهام تمام علومام، سهولت تبديل انرژيام. عاطفة خشمام، من لحظة رسيدنام، عبرتام، قلمرو احساسام، قاموس رفتارم. سلامت جسمام، طبيب وجودم... انسان كاملام!
خدايا! من نقش ميسازم، براي تو، بهنام تو و ميدانم در همه حال ميشنوي مرا. من هم ميشنوم تو را، من با توام، تو با من باش، مثل هوا و عشق. تا دور شود از من ابليس وسوسه!
خدايا! من سرماية خودم. بگذار با تو بند و بست كنم! مگر نگفتهاي: «تو با تلاشت بهسوي من رواني و عاقبت مرا مييابي». من با تلاش مداومام، هر شب، در زير نور پاك ميشوم. با رنگ، غسل ميكنم، سجده ميكنم و در تو تبخير ميشوم!





