بهنام خدا. خداي آدمها، درختها، كوهها، رودها، سنگها، خداي ذرهها و كهكشانها بهنام خدائي كه همهي اشياء در هستياش سخن ميگويند.
خدايا! بهمن بياموز، زبان همه موجودات را بفهمم! ميدانم باد بينهايت كلمه ميداند، خاك پر از الفاظِ مدفون است، آب، براي تمام موجودات لالايي ميخواند و آتش با رقص واژههاي رنگين، عالم تو را گرم و روشن كرده است.
چه صحنه جالبي است، وقتي آب و باد و خاك و آتش بههم در ميآميزند و رقص شكل ميكنند. حجم را متولد ميشوند. من اگر در طول بودنِ كوتاهم، تنها با اين چهار عنصرِ بينهايت زندگي كنم، همه اشكال عالم را ميسازم، اينها الفباي هستياند، زبان موجوداتند، تفسير اشياء سادهاند. سنگوارههايي هست كه يك تنه بيست و پنج فيلسوف را مات ميكند، فسيلهايي ديدهام كه از جنس حيرتاند و چندين ديوان شعر نو از حفظاند.
خدايا! بهمن احساسي بده بفهمم درك معني اشياء، ساده است. سادگي زيبا است، زيبا ديدن، خوشگل ديدن نيست. خوب ديدن، زياد ديدن و خيره شدن نيست. نديدن، چشم بستن نيست، ديدن لزوماً با چشم سر نيست، ديدن تو چشم نميخواهد، تو هستي، خودِ ديدن يعني تو.
خدايا! ميدانم تماميت تو در من هست، براي همين موقع طراحي، كار خاصي نميكنم. فقط لحظههاي ناب هستي را عكس ميگيرم و كنار هم ميچينم. مقابل هر چيز آينه ميگذارم. مينشينم به معماري بديع كندوي زنبور عسل نگاه ميكنم. مسير حركت مورچهها را دنبال ميكنم. به كنسرت رقص لكلكها ميروم. گاه با يك گربه و يك گلولة تار ابريشم بازي ميكنم و ساعتها به تماشاي مشاجرهي سمفونيك مارها مينشينم. قدري با كوه حرف ميزنم، جواب پژواكش را ميدهم، با يك درخت بلوط نهار ميخورم، ماسك لاك پشتي را براي اجرا امانت ميگيرم. اگر فرصت شد، در برف شنا ميكنم، بعد در تاريكي صحنه مينشينم. با در و ديوار حرف ميزنم. به آنها ميگويم عقب و جلو بروند. همين سفر كوتاه، كار مرا بهسامان ميرساند. نور كه ميآيد، همه چيز آماده است، آنطوركه بايد. كارم كه تمام شد مينشينم در جايگاه تماشاگران، كنار تو تا باهم چاي بخوريم، تو هميشه بهمن ميگويي:
خسته نباشي و من هميشه روي زانوي تو ميخوابم.
خدايا! سيب، درخت و جاذبه، ميلياردها سال بود، وجود داشت، اما يك روز، درخت سيب خواست با نيوتن كه زير سايهاش خوابيده بود شوخي كند، بهخود پيچ و تابي عارفانه داد و سيبي را به او زد، او هم سيب را گاز زد و فهميد چه شيرين، آبدار و جذاب است. ما فكر ميكنيم جاذبه كشف نيوتن است ولي اگر جاذبهي تو نبود، هنوز نيوتن در فضا معلق بود. البته من به احترام او و همهي آنها كه از عقلشان استفاده ميكنند، مقابل تو زانو ميزنم. من اصولاً از همهي پيشينيانم تشكر ميكنم كه بهمن ياد دادند، كفش براي پا خوب است، لباس را ميشود پوشيد، غذا را ميشود خورد، آتش، هزاران استفاده دارد، گاهي هم ميسوزاند، ميشود شب را در جايي به اسم خانه خوابيد و... آنها چيزهايي را بهمن ياد دادند كه الان برايم بديهي شده است و الا اگر همت نميكردند، هنوز ترسان و لرزان و گرسنه، با سنگي در دست منتظر بودم تا دايناسوري را شكار كنم.
خدايا! از تو سپاسگزارم كه بهمن عقل دادي تا سهم زنبورها را در معماري تمدن بشري ناديده نگيرم، به آفتابپرست اقتدا كنم كه هنوز هماهنگترين رابطه را با طبيعت دارد و همهي طراحيهاي لازم را خودش انجام ميدهد. به قايق وجودي و سر خود مرغابي توجه كنم و بفهمم هرچه تلاش ميكنم بهتر از عنكبوت نميتوانم تار ببافم. هنوز هم حيرانم كه تو انار را چطور طراحي كردي؟ هزار بار خواستهام دانهها را بهداخل پوست انار برگردانم، نيمي از آن جا نگرفته است.
.خدايا! از تو سپاسگزارم كه بهمن درايت دادي تا خود را از تاريكي و جهل برهانم، دست دادي و پنجهاي تا بهكمك آن ابزار بسازم. خانه بسازم، زندگي را بسازم، بعد همه را در صحنه بازسازي كنم.
خديا! با اين قدرت و شعوري كه بهمن دادي، همه مشكلاتم را حل كردم، هيچ نگراني ندارم، از چيزي نميترسم، فقط يك مشكل كوچك دارم. از خودم نگرانم، نميدانم با خود چهكنم، تو بهتر ميداني، انسان اين مخلوق تو، حتي طمع به جايگاه تو دارد، براي همين مأمن و مأواي خوبي براي پناه نيست.





