بهنام خدا، خداي شاهد، ناظر، بينا، آگاه، خداي تماشا
خدايا! وقتي وجودم را سرشتي، جسم خاكيام را آراستي با صفات بيشمارِ خود، لايق تحمل بار امانتام دانستي و مسئوليت سنگين اختيار. ذهن كوچك مرا وسعت بخشيدي تا ذخيره كنم بود و نبود، رفته و نيامده را. حافظه دادي براي جاودانگي لحظههاي خاطره. تخيل دادي تا بروم به فراسوي واقعيتها، سليقه دادي براي انتخاب. هيچ موجود را چنين موهبت ندادي كه من.
خدايا! هر نعمت كه دادي، قراري مقرر كردي، من تابعام، چشمِ روشن دادي تا بربندم بر تاريكي و پلشتي و بيهنري و هرچه زشتي است. گوش شنوا دادي تا كر باشم بر اصوات و افعال بيقاعده، زبان دادي تا سكوت و تعمق را تمرين كنم، احساس دادي تا لذتِ خلق و تماشا را درك كنم. نيايش را آفريدي تا با تو درد و دل كنم!
خدايا! من تماشاگرم. ركن سوم از شش پايهي نمايش. من هميشه با تو بهتماشا ميروم. من با چشم تو ميبينم. هر وقت تئاتر ميبينم احساس ميكنم كمي بيشتر آدمام، من با تئاتر تفسير ميشوم. تئاتر براي من، تنها كار خيري است كه حاجت به استخارهي ترديد ندارد. پس مرا بهتماشا ببر!
خدايا، تو را ميستايم زيرا بهمن درك دادي بفهمم. تئاتر احترام شعور مرا حفظ ميكند، وقتي امواج ارتباط، روزي هزار مرتبه تماميتام را چوب حراج ميزنند.
من مدام در معرض هجوم صوت و تصويرِ تخدير و مصرفم، بهمن ياد ميدهند احتياج را، آخرين محصول مد، وجدان مصنوعي است. اما من، تا امروز مقاومت كردهام.
زيرا هنوز، نه قلبم مصنوعي است، نه چشمهايم شيشهاي، نه گلهاي باغچهام كاغذي، من تا ابد، مريد آب زلال و شمعدانيهاي پراحساسام، دست خودم نيست، تو خودت بهمن تماشاي تئاتر، تجويز كردي اي طبيبِ تمنا.
خدايا! من تماشاگري سادهام! ساكت و سر بهزير،
بعضي هر صبح براي من، هنر! اختراع ميكنند و راه رفتن هنري يادم ميدهند.
فردا كه ميشود. يادشان ميرود، دوباره دست بهكار ميشوند. خدايا تو شاهدي، من امروز صبح متولد نشدم، من هفت هزار سال است راه افتادم، سه هزار سال است نقش ميزنم. سواد من از دور پيداست. هنوز جهان زير ويرانههاي بم در جستجوي تاريخ من است. يك مسجد شيخ لطفالله براي درك ذوق من كافي است.
خدايا! من تماشاگري شرقيام، اينجا طلوع ميكنم، جغرافياي من وسعت انديشه است، شعر و كنايه و ايجاز است. من هر روز صبح وقت توكل، چند اسطوره و عتيقه وكتاب خطيِ حكمت صدقه ميدهم، من پر از قصهام، همسايههاي من همه شاعراند.
من هيچ چيز يادم نميرود. حتي اگر بميرم، حافظه من تازه بعد از مرگ جان ميگيرد، اين عادت من است. دنبال معنيام، آنسوي اجسام را ميكاوم. تنها دو چشم عادي تماشا نيستم. من تمام آيندهام، همهي بعد از اينم.
من از خيام جدا نيستم.
من سالها در خانهي عطار سيمرغداري كردهام، من با حافظ، منظرهي سرشتن گلِ آدم را ديدهام. من پيش باربد شاگردي كردهام، مگر نميگويند در تئاتر هر تماشاگر قومي است؟! من فشردهي اقوام تاريخام!
خدايا! به هنرمندانم يادآور باش من كيام. من در كنار تو سالها در خيابان زيستم، مادرم نان ميپخت، پدرم سَقا بود، خواهرم بعد از مداواي همه زخميها، نماز ميخواند و برادرانم دسته دسته بهدنبال شهادت ميرفتند. من ساكن سرزمين اصالتم. كوچه پس كوچههاي شهرِ من پر از نام شهيد است. من با عاشورا زندگي ميكنم.
خدايا! به هنرمند من شجاعت بده، جسارت درك بده تا زبان گوياي مردمِ خود باشد. آنچه من لمس ميكنم، بسيار بيش از آن است كه نشانم ميدهند. به آنها ياد بده، آوردگاه هنر نمايش، صحنه است نه صفحه مطبوعات و شيشه تصوير. من مخاطب هنر او هستم، نه ادعاهاي او، بگو بيايد كنار من تا بيش از اين وقتِ تاريخ تلف نشده، سكوت شرقي را معني كنيم.
خدايا! تو ميداني، براي تفسير سكوت من... فرياد لازم نيست.





