درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
● قسمت هشتم- نيايش يك مدير تئاتر

به‌نام خدا، خداي خرد، مدير، مدبر، خداي نظم، عدالت و انصاف، هست و نيست، خداي پذيرنده‌ي دستگير.
به‌نام خدايي كه جهان را‌ آفريد، فرشتگان و آدم را، هنرمند و پيامبران را تا هدايت كنند همه را.
خدايا تو آدم را آفريدي. متناسب باهوشي سرشار، انديشه‌اي بيدار، ‌بينشي روشن و دستاني معجزه‌گر، تا جهان را وفق مراد خويش بسازد و بر خود ببالد. تو را سپاس مي‌گويم كه مرا نيز آزمودي به اختيار مسئوليتي كه پيش از من از آنِ ديگري بود و بعد از من ديگري.
خدايا! هرگز باور ندارم كسي براي ديدار با تو، راز و نياز با تو، عرض تمنا به پيشگاه تو و حتي شِكوه و شكايت به‌درگاه تو، نيازمند وقت قبلي باشد، يا واسطه بتراشد، يا بيايد و تو نباشي، بگويد و تو نشنوي، بنويسد و تو نخواني، بخواهد و تو ندهي پس به‌من قدرتي بخش كه با مراجعين تو نزد خويش چنين كنم.

خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه مرا در اين لحظه‌ي كوتاهِ‌عمر تاريخ، مدير تئاتر قرار دادي. مي‌دانم چه موهبتي نصيبم كردي، من با اين هنر لحظه‌ها را نمي‌شمرم، خستگي نمي‌شناسم. من با تئاتر عشق‌بازي مي‌كنم. من درك مي‌كنم اين هنر در ذات خود قدرت و توانايي نيست، احساس ناب است، تسلي‌خاطر است، شهود است، طغيان شور است، اعتراض است،‌ نقد عمل است، واكنش است.
خدايا! اغلبِ آنها كه به‌من وارد مي‌شوند، هنرمندانند، همان‌ها كه حق حيات را به كمال به‌جا مي‌آورند، هما‌ن‌ها كه پاك‌ترين ذهن‌ها را دارند و بي‌آلايش‌ترين ارتباط را با هستي تو برقرار مي‌كنند، همان‌ها كه هر روز از نو زاده مي‌شوند و با هر اثري ابدي مي‌شوند. من باور دارم، بي‌وطن‌ترين موجودات، هنرمندانند، زيرا همة جهانِ تو سراي ايشان است. هنرمندان خالق‌اند. خالق نشانه و معنا. شكارچي چيره‌دست لحظه‌هاي گذرنده‌‌ي ناب.
خدايا! كاري كن بفهمم، هيچ هنرمندي در عالم با واقعيت‌هاي زمين كنار نمي‌آيد، واقعيت‌ها، هرگز هنري ماندگار نمي‌آفرينند. من بايد بتوانم، واقعيت را به‌زباني كه مي‌فهمند ترجمه كنم، اما مي‌دانم تنها سرمايه هنرمند، پندارهاي دل‌انگيز واقعي است.
خدايا! زماني مي‌گفتند همه را به يك چشم ديدن، عدالت است، اما من مي‌گويم خيانت و ظلمِ محض است. مگر مي‌شود يك هنرمند را با يك مدعي هنر، با يك چشم ديد؟ من مي‌دانم اگر درخصوص ناكسان و دغل‌كاران و اشتباه‌آمدگان نيكي كنم، جز ستايش فرومايگان، تا دمي كه به ‌آنان بخشش مي‌كنم، چيز ديگري نصيبم نمي‌شود، چرا كه بي‌هنران، بي‌دشمن‌ترين مردمانند اما دشمن‌تراش و دشمن‌ترينند.
خدايا! مي‌دانم، هركس به بزرگي توآگاه شد، هرگز خود را سزاوار بزرگي و سروري نمي‌بيند،‌ اما چه‌كنم، من به‌ياد تو اين بارگران را بر دوش مي‌كشم، ياورم باش كه دعوي سروري ندارم. روا مدار به اقتضاي شرايط، شنواي رازهاي خلوت ديگران باشم از زبان كسي. چون او بي‌درنگ با كسان خواهد گفت رازهاي خلوت مرا. چنانم كن كه محرم مراجعينم باشم و اسرار آنها را حتي به‌گوش خود نيز بازگو نكنم.به‌فراموشي سپرم و اگر ضعف و نقصي بود، هرگز به‌عنوان حربه و تحقير از آن بهره نگيرم.
خدايا! به‌من گوشزد كن. نقد، خاص هنر تئاتر نيست. من نيز محتاج نقدم. كاري كن ناقدان، مرا از خود بدانند و بي‌واهمه عيوب از من بزدايند، نه آن‌كه افرادي خاص، هر چند ويژه مرا پذيرا باشند. خدايا! حمايتم كن، چون تو، جسارت را ارج نهم و ذلت و دغل و چاپلوسي را خار شمرم.
خدايا! چنانم كن كه حسِ‌ تعلق، دلدادگي و نزديكي، مرا در چنبره‌ي شيرينش نگيرد، قلم من مي‌چرخد، مراقبم باش به‌خطا نلغزد. اين جماعتِ عاشق را تو نيك‌تر از من مي‌شناسي، زودرنج و لطيف‌اند، كاري كن، بردبار باشم در برخورد با آن‌ها، هرچند خودخواه و مغرور و طلب‌كار باشند، چرا كه اين طايفه به اذن تو مدعي‌ترين‌اند.
خدايا! ياري‌ام كن افتخار ديگران را صاحب نشوم، بكوشم در سايه، آن‌ها را ياور باشم، در اثر آن‌ها ذوب شوم، چنان‌كه تو مي‌كني، از آن‌ها وسيله نسازم. مقلد نسازم، ابزار انتقام نسازم. هم‌دلي را ترويج كنم و از فتنه و آشوب بر حذر باشم.
خدايا! مي‌دانم لحظه‌هايي در سرنوشت بشر هست كه به‌خاطر كج‌فهمي كسان مسير تاريخ، مسير فرهنگ و هنر و هنرمند كج شده است، به بي‌راه رفته و سرنوشت نسل‌ها به دره‌ي نيستي درغلطيده است. مرا ياور باش در اصلاح امور بكوشم، كسي را تهديد و تحديد و تطميع نكنم، به اسارت نگيرم، بنده‌پروري رواج ندهم، عقده دل نگشايم، سليقه خويش هرچند خوش تحميل نكنم و چون كوه در مقابل كج سليقگي و بي‌ذوقي و ابتذال بايستم.
خدايا! آنان‌كه با من‌اند، پيش از هر چيز انسانند، هرگز مباد براي صعود خود از ايشان برج و بارو بسازم، من تنها بار امانت بر دوش مي‌كشم، ياورم باش پاسِ‌امانت بدارم.
خدايا كمكم كن، آن‌جا كه بايد، تشويق كنم و آنجا كه بايد تنبيه كنم، قاعده نگه‌دارم. امور را بر پايه‌ي نظم به‌چرخانم و در همه حال رضاي خاطر تو را در نظر آرم و از بهانه‌ي «به‌خاطر رضاي تو» آتشي نسازم و تر و خشك بسوزانم.
خدايا!‌ من جزء ”ناچيز“ي از ”كّل“ام، به‌مدد نام تو به بخشي از ”كل“ تأثيري ”ناچيز“ دارم. ياري‌ام ده، نه به‌اندازه‌ي توان و درك خود، بلكه به‌اندازه‌ي ظرفيت و توان تئاتر، پيش برنده باشم، اگر طرحي نو دراندازند، حامي باشم و مانع سقوط اين هنر به‌ورطه ابتذال باشم.
خدايا! كمك كن، پيش از مدير بودن، انسان باشم.