درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
● قسمت نهم- نيايش يك داور تئاتر

به‌نام خدا، خداي داور، دادارِ دادگر
خديا!‌ تو را سپاس مي‌گويم كه مرا آفريدي، كه مرا انسان آفريدي، كه مرا هنرمند آفريدي، به‌من امكان دادي، بر صحنه‌هاي نمايش، ‌در كسوت نويسنده، كارگردان، بازيگر و طراح هنرنمائي كنم و آنچه در توانم بود را بارها و بارها در معرض قضاوت و داوري قرار دهم.
خدايا! تو شاهدي چه روزها و شب‌ها بر من گذشت، در آن هنگامه رقابت، تو گواهي، دل خوش به جايزه بودم و بي‌تاب تحسين، اما آن‌چه بي‌خوابم مي‌كرد، داوري حجم مهيب چشم‌هاي تماشاگر بود، كه در سايه، تماميت مرا در روشناي ناگزير صحنه، بي‌پرده نظاره‌گر بودند، و آنچه مي‌لرزاندم برخود، داوري تو بود.
خدايا! جهان تو، هر لحظه مرا به داوري مي‌نشيند و هيچ لحظه‌ام، در وسعت زمينِ تو از قضاوت خلق خالي نيست. تو را سپاس مي‌گويم كه تا اين لحظه، سربلندم و اينك به پشتوانة اين قضاوت‌هاي بي‌شمار، ‌گزيده شدم به داوري.

خدايا! آگاهم، داوري مطلق از آن توست و ما را غم بيش‌وكم. طبيعت تو نيز قانون داوري و گزينش برتر را، بر ذره‌هاي خاك نيز اعمال مي‌كند. از تو ممنونم كه در وجود من نيز ذوق داوري را به وديعت نهادي. خدايا، باور دارم، داوري يك وسوسه‌ي شيرين است. شوق حضور است، لحظه‌ي رسيدگي است. راهنمايي و جهت‌دادن است، پي‌ريزي آينده است. هم‌نوائي با تحولات فكري وانقلابات روحي است. جادوي غريب گزينش است. آزمون سليقه و ذوق است. عيب و حُسن جستنِ هم‌زمان است. وفاي به‌عهد است، ايمان به كيش هنر است، ولادت شورانگيز بلوغ‌هاي كشف نشده است.
خدايا! ‌تو از درون من آگاه‌تري تا من، وقتي كه پاي در اين عرصه مي‌نهم، ديگري مي‌شوم. كسي كه من است و من نيست. ديگر بايد فراموش كنم رفاقت‌ها و هم‌نشيني‌ها و استاد و شاگردي‌ها و گپ و گفت‌ها و سفرها و بود و نبود‌ها را. كسي باشم كه به اثر مي‌نگرد نه به مؤثر و قاضي باشد، آن‌كه را كه خود به‌اختيار او را به قضاوت خوانده است.
خدايا! مي‌دانم رسالت من اين‌ است، بي‌ملاحظه كالبد تپنده‌ي يك يك آثار را بشكافم و درونش را موشكافانه جستجو كنم و تأملي عميق كنم بر جزئيات و ظرائف، گاه عيوبي بيابم عيان و گاه هنري بينم پنهان، پس آنگاه پالايش كنم هرچه را كه سطحي و پوچ و بدلي و حيواني و زشت است و بر صدر نشانم آنچه را كه عميق و پر و اصلي وانساني و الهي است، پروردگارا به مرحله‌اي رسيده‌ام كه مجبورم از ميان اين همه خوبي، عشق،‌ يگانگي، نيكي و پاكي، زيبايي و ذوق، مهارت و جسارت، علاقه و ايثار، يكي را جدا كنم. تو خود ياورم باش. زيرا كه حرف من نه وحي مُنزَل است نه فرمان اعظم. تنها قضاوتي است از روي صدق، چه راحت‌تر بودم اگر مرا مي‌گماردي ميوه‌هاي باغ عدن را شمارش كنم، يا ستارگانت را تقسيم كنم... تا اينكه داوري كنم حجم احساس و عاطفه را، تئاتر را.
خدايا! مي‌دانم، هيچ شكل از اشكال هنر قادر نيست تا اين پايه از خلوص با مخاطب ارتباطي معنوي برقرار كند، سيماي انسانِ تو در صحنه‌ي تئاتر عميق و ژرف است، تئاتر سراسر ادب است، حتي اگر قرار باشد قصه زندگي بددهن‌ترين موجودات را نقل كند. واقع‌گرائي محض يك شعار بيهوده است. من مي‌دانم تنها در تئاتر حجم كلمات در صحنه به هيأت انسان و اشياء ظهور مي‌كند.
خدايا! من باور دارم آن‌كه در تئاتر مي‌زيد، راه مي‌رود، مي‌نويسد، مي‌سازد، مي‌نوازد و حتي خود را مي‌بازد، رسالت بودنِ خويش به‌انجام رسانده و لايق پاداش است، اما تو بگو چه‌كنم! مجبورم در سيماي هر اثر آينده را بنگرم و گذشته را، از اين‌رو تنها مي‌نگرم تا سير تحولي را دنبال كنم. پس ياورم باش به‌دور از ارفاق و رفاقت، دشمني و عداوت، همان كنم كه تو مي‌پسندي. خدايا نمي‌خواهم از پس اين داوري، كساني كه صاحب قريحه‌اند سرد و خاموش شوند. چرا كه گاه تشويق آن‌كه لايق نيست اما مي‌تواند پس از سال‌ها، آثار درخشاني خلق كند براي هميشه فنا مي‌شود.
خدايا! من به‌اجبار در خلوتِ بحث‌هاي داوري، هنر و توان كسانِ بسيار را به‌نقد مي‌نشينم. تو شاهد باش هرگز روي سخنم با شخصيت وجودي او نيست، او با حضورش در عرصه رقابت، خود مرا به داوري طلبيده است، اگر از سر سهو سخني به بي‌راهه گفتم، از تو مي‌‌خواهم اغماض كني. از امواج جاودان پراكنده در هستي‌ات مدد مي‌گيرم كه در عوض نغمه‌هاي خوش‌آهنگ دلم را به گوشِ جان صاحب اثر برساند.
خدايا! اين روزها، سرشارم از عشق تو با ديدن اين حجم ذوق و شعور، مستم از رمز و رازهاي نجابت، مشعوفم از اين‌همه خوبي.
خدايا! همه را گفتم، اما صادقانه بگويم، بيشتر دلم مي‌خواهد، خالق اثري باشم كه داوري به قضاوتم بنشيند تا داوري باشم كه به قضاوت اثري مي‌نشيند.