بهنام خدا، خداي نور
خدايا، تو را سپاس ميگويم كه خورشيد را منور ساختي، تا در پرتو الوانِ درخشان و گرمش منظرهي حيات، خود نمايد، تو را شكر ميگويم كه بهمن چشم دادي و دركِ ديدن، لذتِ مشاهده، وسوسهي تماشا و آرزوي جاودانگي.
خدايا، در جهانِ تو هيچ چيز از معجزه تهي نيست. حتي نقطه، خط، سطح، حجم، تصوير و نور، ديده دادي تا ببيند، زيبايي دادي تا ديده شود. حسِ خودنمايي دادي حتي بهمنظره، تا خودنمايد، بيدريغ، گل، ماه، پروانه، غروب، رقصِ سنجاقك، حتي گريه و خندهي بازيگر، نمايشِ خودنمايي يك معجزهي بزرگ است و من اجازه دارم ثبات لحظههاي معجزه باشم.
خدايا، من عكاسام، نيايشگر تصوير و بكارت منظرهي تكرار، جاودانه ميشوم هر روز، با هر عكس. تا وقتي كه نورِ تو با من هست، من با هر عكس، تكثير ميشوم در تو و به وحدت ميرسم با تو.
خدايا، من عكاسام، شاگرد كوچك تو در مكتب تصوير، بسيار پيش از امكان تولد من، تو عكاسي بودي كه نمايشگاه ازلي، ابدي عكست، در وسعت آفرينش برپا بود، آنجاكه ”تا چشم كار نميكند“ تا بينهايت بودن، عكسهاي تو زنده است، و عكاسي، تنها يك كپي از رد پاي توست، جهان تو اصلاً يك آلبوم نامحدود است، حتي تو در چشمهاي من، جهاني عكس جاي دادي، كدام دوربينِ دستساز اين حجم حافظه دارد؟!
خدايا، تو خالق نوري، مادرِ عكس، مگيرش از هستي، چرا كه ميترسم، با رفتن نور تمام چشمها، منظرهها، دوربينها و عكسها كور شوند و گم شوند در ظلمات و سياهي.
خدايا! من شاكرم كه عكاسام، عكاس نمايش. تنها كسي كه تكليفش با تصوير و رؤياي منظره روشن است. هيچ چيز نيست كه در صحنه تئاتر نباشد و من آرزوي بودنش را بكنم. من حتي عكس تكي مخلوقات تو را وقتي ميگيرم كه براي تو يك قطعه نمايش را نيايش كنند، بارها شده است حتي آرزو كردهام از تو عكس بگيرم و گرفتهام، عكسهايي دارم كه از تو خالي نيست. فرقي نميكند، رنگي، سياه و سفيد.
خدايا، ميدانم، عكاسي، سفر به همهجا است با چشم ديگري، رفتن، بيرفتن، ديدن، بيديدن. آشناي غريبهها شدن. تكثير و انتشار تماشا، هجرتي با يك لنز، عطف توجه جهان به يك نقطه، يك ديدن، مهمان كردنِ چشمها به ضيافت بديع و با شكوه يك قاب، ثبت هميشة گذشته، جاودانگي يك حالت در آينده و عكاس، شكارچي ماهرِ پرش يك پلك، يك دم، آه.
خدايا! ميفهمم، ديگر زبان مشترك چشمها، عكس است، من عكسهايي دارم از تئاتر كه پُر از حرف است، پُرِ فرياد است. پُرِ نجوا، پُرِ شُكر، در عكسهاي من همه بهتو مينگرند، حتي با چشم بسته. اصلاً گاهي بهمن سفارش عكس ميدهند، براي تو. بعضي وقتها حس ميكنم قدرتي بهمن دادي كه همهي اتفاقاتِ بعد را بو ميكشم. لحظهها را پيش از وقوع ميبينم و آينده را در عكس حدس ميزنم. وقتي تو در عكسهايم هستي، من همهجا هستم و با تو تقديم ميشوم.
خدايا، باور دارم، عكاسان عارفتريناند در عالم. چرا كه با چشمِ دوربين همه را ميبينند الا خود را. خدايا ياورم باش محرم منظره باشم. رازدار نور، همسايهي سايه، ياور لحظههاي خلق و تماشا.
خدايا! ميگويند، دو عكاس در يك رودخانهي تصوير دوبار شناي عكس نميكنند، راست ميگويند ولي من هزاران مرتبه در شط مواج تصوير اشرف مخلوقاتت شنا كردم ولي هنوز تشنهام.
خدايا! نميدانم پيش از پيدايش عكاسي، مردم عالم چگونه تو را نيايش ميكردند؟!





