بهنام خدا، خداي قلم، نوشته، كلام، خداي بيان، خداي خلق، خداي هدايت، خداي بازيسازي، خداي موسيقي، خداي زيبايي، خداي رنگ و نور، خداي بينايي، خداي دقت و داوري، خداي صوت و ساز و معني و خالق تصوير.خدايا تو را شكر ميكنيم كه بهما نعمت همت دادي، با بارگران نمايش بر دوش تا سر منزل مقصود. تو را سپاس كه بهما لياقت لقب هنرمند عطا كردي تا در شعاع پر رنگ حضورت ميان چشمهاي تمنا و تماشا باشيم. سفره گسترديم به گسترهي صحنه، ميزبان شديم دلهاي مشتاق را با جان و دل. كلمات، حركات، نغمات. در پرتو نور رخشندهي جمال و زيبايي، جذبه و جاذبه و وصل و شعف و كمال و آگاهي، جود و جهد و دانايي. خدايا حجم تلاش، سختي كار را شكست داد. شبهاي بيقرار از خوابهايمان عبور كرد. در لحظهي حضور چشمها، در صحنههاي حضور شرف، هزاران پرتو، عمق فكر را پذيرا شد. اين تحفهها را قبول كن، اي صاحب هنر.
بار خدايا ما اهل نمايش، يكدست و يكصدا با خضوع تمام از درگاه هنرپرورت عاجزانه ميطلبيم، ياورمان باش تا ياور هنر اين مملكت هنر خيز باشيم. بهما كمك كن در خلقِ لحظههاي ناب، از تو بياموزيم و جهاني بسازيم در خور انسان. انساني كه تو آفريدي، اينسان به كمال. خدايا به همهي ما رؤيا ببخش. ميان ما حقيقت تقسيم كن و باران نور برصحنههامان فرو ريز. از ميان رنگها، يكرنگي نصيبمان كن. به نويسندگان ما تعهد برف و تلاوت كتاب و به كارگردانان ما زيركي بياموز تا كارگرداني تو در كائنات را بهتماشا بروند. به بازيگران ما زبان بدن بياموز و بيان كوه، كندي رعد و شتاب لاكپشت. به آهنگسازان ما موسيقي هوا ببخش و عطر جادويي ني داوود، به طراحان ما سفري را يادآور باش، هر روزه بهبارگاه ملكوت، به تماشاگران ما، بهاي تماشا و غيرت بودن. به منتقدين ما تحمل و مزمزهي كلام. به داوران ما، بزرگي و ياوري بيش از پيش. به مديران ما تدبير و حوصله. به عكاسان ما مستي تصوير و به همهي ما جوهرهي تئاتر بياموز، تا بفهميم همهي ما اصليم، اما در مقابل عظمت بيكران تو هيچ.
همه ما اصلها، بر صحنه درهم ذوب ميشويم تا تئاتر خلق شود. چنان كن بفهميم موجوديت ما در تئاتر تعريف ميشود.
خدايا چنان كن، تاريخ هنر و فرهنگ شرف از ما به نيكي ياد كند.
ما لعبتكانيـــم و فلك لعبــت باز
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
والسلام





