درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
● زمان صفر

نور مي‌آيد، يك ساعت بزرگ ديواري، به‌شكل فانتزي و اغراق شده در عمق صحنه رو به تماشاگران ديده مي‌شود. ساعت فقط عقربه‌هاي بزرگ دارد، بدون شماره يا علائم ساعت شمار. مرد وارد صحنه مي‌شود. ساعت را مي‌بيند، به عقربه‌هاي ساعت مي‌نگرد.
عقربه‌ها با سرعتي غير‌معمول مي‌چرخند، گوئي براي پشت‌سر گذاردنِ زمان تعجيل دارند. مرد از سرعت چرخش عقربه‌ها خوشش نمي‌آيد، به‌طرف ساعت مي‌رود، سعي دارد با گرفتن عقربه‌ها، حركت تندِ زمان را كُند يا متوقف كند. ابتدا موفق نمي‌شود. زور زمان بيشتراست، سماجت مي‌كند، عقربه‌ها براي لحظاتي متوقف مي‌شود، مرد مثل كسي كه در خلاء و سكوت گرفتار شود در جا يخ‌زده، مي‌ماند. سعي مي‌كند به خود حركت داده، ساعت را به‌كار اندازد، در اين لحظات حركاتش بطئي و كُند است. مرد عقربه‌ها را به‌حركت در مي‌آورد.
اين‌بار عقربه‌ها با سرعت سرسام‌آوري برعكس مي‌چرخد، مرد سعي مي‌كند آن را متوقف كند، نمي‌تواند. مرد نااميد در جا مي‌ماند. يك‌دفعه متوجه تغييراتي در وجودش مي‌شود، رشد مرد برعكس مي‌شود. به ميان‌سالي مي‌رسد، به جواني و نوجواني مي‌رسد، به كودكي و نوزادي مي‌رسد، تا به نقطه صفر زندگي مي‌رسد. در لحظه آخر صداي انفجار مهيبي همراه با گرية نوزادي صحنه را پُرمي‌كند.
نور هم‌زمان مي‌رود.
لحظاتي سكوت و تاريكي، نور مي‌آيد، هيچكس و هيچ چيز در صحنه نيست.

نور آرام مي‌رود.