نور ميآيد، مرد 1 در هيبت يك باربر، يك دستگاه تلويزيون را بر پشت خود حمل كرده و بهصورت خميده وارد صحنه ميشود. از حمل آن خسته شده است. در وسط صحنه به مرد 2 ميرسد. مرد 2 كسي است كه تلويزيون را سفارش داده است، به مرد 1 در پائين گذاردن تلويزيون كمك ميكند، بعد پولي به مرد 1 داده او را روانه ميكند، مرد 1 همانطور خميده صحنه را ترك ميكند، بهحالتي كه انگار هنوز تلويزيون بر پشت او است مرد 2 از حالت مرد 1 تعجب ميكند، بعد سراغ تلويزيون ميآيد، صفحه تلويزيون را بهطرف تماشاگران ميچرخاند، آنرا روشن ميكند، تلويزيون فقط برفك پخش ميكند. مرد 2 با شوقِ تمام بهتماشاي آن مينشيند، براي بهتر ديدن كف زمين دراز ميكشد، بعد چهار دستوپا مينشيند، كماكان به صفحة برفكي تلويزيون خيره است. بهحالتيكه انگار درحال تماشاي برنامههاي مختلف است عكسالعمل نشان ميدهد. ميخندد. متأثر ميشود، ميگريد. دچار هيجان ميشود. ذوق ميكند، مدتيكه گذشت با حالت تأسف انگار كه برنامهها تمام شده است تلويزيون را خاموش ميكند، قصد بلند شدن و حركت دارد نميتواند از جا بلند شود، تلاش ميكند، نميتواند، لاجرم چهار دستوپا مثل گوسفند صحنه را ترك ميكند، تلويزيون در وسط صحنه در مركز نور ميماند پس از لحظاتي نور ميرود.





