نور ميآيد. مرد 1 در هيبت نويسنده، پشت ميزي نشسته است. سعي دارد بنويسد تعداد زيادي قلم فرضي روي ميز دارد. وجود كاغذ را هم القا ميكند، مرد 1 هرچه تلاش ميكند قلمي از بين قلمهاي فرضي پيدا كند كه بنويسد، موفق نميشود. قلمها را يكي پس از ديگري امتحان ميكند، هيچكدام نمينويسد. قلمها را يكي يكي دور مياندازد. مرد 2 در هيبت يك فرزانه وارد صحنه ميشود. مرد 1 از او تقاضاي قلم ميكند، مرد 2 قلمي فرضي به مرد 1 ميدهد. آن را هم امتحان ميكند، باز نمينويسد. مرد 2 امتحان ميكند، مينويسد. باز مرد 1 امتحان ميكند، نمينويسد، قلم در دست مرد 2 مينويسد، ولي در دست مرد 1 نمينويسد. مرد 2 فكري بهخاطرش ميرسد. مغزي قلم فرضي را بيرون ميكشد و مثل آمپول جوهر آن را در رگ دست مرد 1 تزريق ميكند، بعد قلم را آماده كرده به مرد 1 ميدهد. مرد 1 امتحان ميكند اينبار مينويسد، خوشحال از محبت مرد 2 تشكر ميكند، مرد 2 صحنه را ترك ميكند، مرد 1 با عزم شروع بهنوشتن ميكند، قلم نمينويسد. مغزي قلم را بيرون كشيده، بهخود تزريق ميكند. دوباره شروع بهنوشتن ميكند، نمينويسد. قلم فرضي را بهگوشهاي پرتاب ميكند، كاغذهاي فرضي را پاره كرده بههوا پرتاب ميكند، از جا بلند شده صحنه را ترك ميكند.
نور ميرود.





