نور ميآيد. دو مرد بر روي نيمكتي روبهروي تماشاگران، در انتظار نشستهاند. مرد 1 آرام و بيحركت نشسته ولي برعكس مرد 2 بهشدت بيتاب است، مينشيند، بلند ميشود. راه ميرود، مينشيند، به ساعتش مينگرد، به مرد 1 مينگرد.
اطراف را مينگرد، قدم ميزند، سيگاري از جيبش درآورده به لب ميگذارد و در جيبهايش بهدنبال كبريت ميگردد، پيدا نميكند. به مرد 1 مينگرد كه آرام و بيخيال بر نيمكت نشسته است. مرد 2 از مرد 1 طلب كبريت ميكند. مرد 1 لحظاتي خيره او را مينگرد، مرد 2 فكر ميكند. مطمئن است كار خطائي نكرده است، نميفهمد چرا مرد 1 او را اينگونه خيره نگاه ميكند، مرد 2 مجدداً و اينبار بهتر توضيح ميدهد كه براي روشن كردن سيگارش دنبال آتش ميگردد. مرد 1 خونسرد و آرام سيگار را از روي لب مرد 2 برميدارد. به سيگار نگاه ميكند. سر سيگار را روي قلب خود ميگذارد. پس سيگار را به دست مرد 2 ميدهد، مرد 2 ناباورانه به سيگار پك ميزند، سيگار روشن است، دود سيگار صحنه را پُرميكند. مرد 2 از مرد 1 تشكر كرده در كنارش مينشيند لحظاتي ميگذرد. مرد 2 به مرد 1 مينگرد. روي قلب او دست ميگذارد. چيز خاصي نميبيند. مرد 1 همچنان آرام است. مرد 2 مشغول سيگار كشيدن ميشود.
نور ميرود.





