نور ميآيد. صداي خيابان و رفت و آمد، صحنه را پُرميكند. مرد 1 در عمق صحنه، روبهروي تماشاگران نشسته، محو تماشاي خيابان فرضي و ماشينها است. مرد 1 بهحالت بازي با يك تكه گچ، خطي سفيد كف صحنه ميكشد و بعد كناري ميايستد، مرد 2 درحال عبور از عرض صحنه وقتي به اين خط سفيد ميرسد، القا ميكند به ديواري برخورد كرده است. هرچه تلاش ميكند راه عبوري نمييابد. مرد 1 جلو ميآيد. بخشي از خط سفيد كف صحنه را پاك ميكند، مرد 2 راه خود را در محل بريدگي خط پيدا ميكند و عبور ميكند. مرد 3 وارد صحنه ميشود، به ديوار فرضي برخورد ميكند، دست ميكشد، راه خروج را مييابد و رد ميشود. مرد 1 از جا بلند شده و در محل بريدگي خط سفيد كف صحنه يك دايره ميكشد. القا ميكند اين دايره دهانة يك چاه است. تكه گچ در دستش را درون چاه فرضي مياندازد. پس از لحظاتي صداي افتادن گچ كف چاه در صحنه پخش ميشود. مرد 1 كناري ميايستد تا ناظر سقوط رهگذران درون چاه باشد.
چند نفر وارد صحنه شده به ديوار فرضي ميرسند. از محل بريدگي رد ميشوند، ولي هيچكدام درون چاه نميافتند، مرد 1 تعجب ميكند، جلو ميآيد. با احتياط پا روي دايره ميگذارد، ناخودآگاه بهدرون چاه سقوط ميكند، صداي سقوط او كف چاه در صحنه پخش ميشود. مرد 1 القا ميكند درون چاهي گيرافتاده است. تلاش ميكند خود را بالا بكشد، نميتواند، از گذرندگان بالاي چاه تقاضاي كمك ميكند، از لحظة سقوط مرد در چاه، افكت خيابان بهصورتيكه از ته يك چاه شنيده شود، پخش ميشود.
نور ميرود.





