نور ميآيد. زني در هيبت مجسمه عدالت، چشم بسته، ترازو و كتاب قانون و شمشير در دست، در وسط صحنه بر سكوي نسبتاً كوتاهي ايستاده است. مردي وارد صحنه ميشود. درحال عبور متوجه فرشتة عدالت ميشود. دور او ميچرخد، سرتا پاي او را ورانداز ميكند. به ترازو دست ميزند. ترازو بعد از چند تكان بهحالت اول بازميگردد. مرد هرچه سعي ميكند ترازو را مطابق ميل خود تنظيم كند نميشود. مرد دست ميبرد چشمِ بستة عدالت را كه با پارچهاي پوشانده شده، باز كند. تا بازميكند ميبيند فرشتة عدالت اصلاً چشم ندارد. جاي چشمهاي او كاملاً صاف است.
مرد از روي كنجكاوي سعي ميكند لاي كتاب قانونِ دردست فرشتة عدالت را باز كند و بخواند، نميشود.
به شمشير فرشتة عدالت دست ميكشد، شمشير تيز و برنده است. مرد دستش را پس ميكشد دوباره با ترازو بازي ميكند، اين كار را ادامه ميدهد. فرشتة عدالت كلافه از دست مرد از سكو پائين ميآيد، شمشير و ترازو و كتاب قانون را بهدست مرد ميدهد، او را در جايگاه خود بر سكو قرار ميدهد. سپس مثل پرندهاي سبكبال، بال زده بهحالت پرواز از صحنه بيرون ميرود. بهحالتي بيرون ميرود كه انگار به آسمان ميرود. مرد لحظاتي ميانديشد، به اطراف مينگرد، از موقعيت پيش آمده بيمناك ميشود. از سكو با احتياط پائين ميآيد، همه وسائل فرشته عدالت را روي سكو گذارده، اطراف را ميپايد و بهسرعت از صحنه ميگريزد. نور روي سكو متمركز ميشود. سپس آرام نور ميرود.





