نور ميآيد. مردي وارد صحنه ميشود. با پانتوميم القا ميكند از تپهاي بالا ميرود. خسته و كسل و ناراحت است، لحظهاي بر تخته سنگي فرضي مينشيند، صداي افكت چشمهساري در صحنه پخش ميشود. مرد متوجه وجود چشمهاي فرضي در پناه تخته سنگي بزرگ و فرضي ميشود. مرد با عجله سراغ چشمه ميرود. آب به سر و صورت ميزند قدري از آب چشمه را مينوشد. پس از نوشيدن آب حالت شادي و شعف به او دست ميدهد، مرد شاد و سرحال كناري ميآيد. روي تخته سنگي فرضي مينشيند، حالتش دگرگون شده است، القا ميكند گذرندگاني فرضي درحال عبورند. همة آنها خسته و كسلاند، مرد القا ميكند سرگرم صحبت با آنها است. همه را متقاعد ميكند، اگر آب چشمه را بنوشند، سرحال ميشوند. يكي دو نفر آدم فرضي را با خود لب چشمه ميبرد، به آنها آب مينوشاند، آنها شاد و سرخوش ميشوند برميگردند، براي ديگر آدميان فرضي تعريف ميكند، مرد القا ميكند از تعاريف آنها راضي است. جماعتي تصميم ميگيرند از آب چشمه بنوشند، مرد مانع ميشود و از آنها پول طلب ميكند. با هم بگو مگو دارند، مرد با شهامت تمام راه را ميبندد، بالاخره راضي به پرداخت پول ميشوند، مرد يكي يكي از آدمهاي فرضي پول ميگيرد. حجم زيادي پول فرضي جمع ميكند، احساس خطر ميكند.
پولش را در كيسهاي فرضي ميريزد و آن را دور از چشم ديگران در پناه تخته سنگي پنهان ميكند، بهكارش ادامه ميدهد، صدائي ميشنود، نگران سراغ كيسة پولش ميرود، اثري از كيسه نيست، ناراحت و غمگين ميشود، سراغ چشمه ميآيد تا آب بنوشد و شاد شود. آب چشمه تمام شده است و مرد تشنه برجاي ميماند و غمگين ميگريد.
نور ميرود.





