درباره حسين پاکدل  
 
 
داستان


آخرین مطالب
آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
خبر رسانی
برای اطلاع از به‌روزرسانی مطالب بخش داستان، ایمیل خود را اضافه کنید.


استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 15 مهر 1386
● دو فصل از رمان در دست نگارش


سه
در شلوغیِ سرِ شبِ خيابان هاشمی، کسی از اهلِ محل متوجه نشد رنوی زردرنگ و آشنای موسی - اين جوانِ نجيب و کم حرفِ بانوی بی حرف ولی موردِ احترامِ اهلِ محل- امشب، در پسِ شيشه های خيسِ از درون بخار زده اش، چه بحرانِ خفته ای را به اين محله آورده است. رنو، در يک نما پيچيد توی بُن بستِ پهنِ شهيد مروت پور و يک راست رفت تا ته. جلوی پلاکِ 113 درِ کنگره دارِ قديمیِ روبرو، چرخ ها روی برف لغزيد و متوقف شد. موسی، توقف نکره پريد بيرون. سُر خورد. بارها تمرين کرده بود و زمان گرفته بود که پيکرِ فرضیِ سردار جلالی را با يک بار برداشتِ بی قطع، ظرفِ چه مدت وارد حياط می کند و از داخل ماشين به زير زمين می بَرَد. آخرين بار، پلانِ ذهنی را همين ديشب گرفت؛ چهل و هفت ثانيه بود. اما در برنامه ريزی، ابداً حسابِ برف و حضورِ سنگين و دلهره آورِ سردار را نکرده بود. در چند قطعِ پياپی، کليدها از دست بی تاب اش رها شد، افتاد و از خود قالب ساخت در سپيدی. برش داشت. برف اش را تکاند. حالا دستش، در يک نمای بسته، همراهِ دسته کليد، از ترس و سرما می لرزيد و کليد به راهِ بايد نمی رفت. سر چرخاند. نگاهی به سرِ کوچه انداخت. در نمای لانگِ چشم او، رَدِ چرخ ها، کج و معوج جا مانده بود تا او. رفت و آمدِ معمول، آن سوی ذهنِ سوت دارِ موسی حاکم بود. فکر کرد با اين کار، جداشده است از همه چيز و همه کس. آخرين دقايقِ بازیِ فوتبالِ برفکیِ بچه های از مدرسه آمده و هنوز به خانه نرفته، در کمرکشِ کوچه - آن جا که دو خط موازی در جَست و خيزی کودکانه، لحظه ای از ياد رفته بود - پر هياهو ادامه داشت. موسی، شانس آورده بود که کوچه پهن است و آر- دیِ بد رنگ و بی ملاحظۀ همسايۀ کناری، آقای ترابی، راهِ عبورِ اضطراب اش را سد نکرده بود. نگران بود. دلهره داشت. می ترسيد. می لرزيد. بخشِ مهدی اش پشيمان بود. موسی پشيمان نبود. دير بود. ديگر کار از کار گذشته بود، برداشتِ اوکی انجام شده بود. مصمم شد. در يک پلانِ زيبا، در، با ترسيم دو قاچِ ربع دايرۀ کوچک و بزرگِ از هم دور شده، باز شد. بلافاصله، حياطِ نيمه تاريک، اول نور، بعد خودِ رنو را همراهِ دوربين نامرئی به درون بلعيد. موسی پريد. تند درِ حياط را به روی نامحرمیِ چشم های احتمالیِ بيرون بست. حياط را با نگاهی گذرا با پَنِ چشم ها کاويد. خانه از مادر خالی بود و آرامشِ سرد و خاکستری رنگی داشت. دوباره رنو را روشن کرد. گِردِ حوضِ گِردِ بزرگ چرخيد و درِ سمتِ راستِ رنو را رساند مقابلِ پله های سنگیِ زير زمين. پريد پايين. برگشت توی ماشين. آن را خاموش کرد. پياده شد. نور چراغ های تيزِ رنو، تصوير ديوارهای هول آورِ حياط را می سوزاند. برگشت. کليد را زد. همه جا سرد و تاريک شد. سربی رنگ شد. سکوت شد. سکوتِ حياط سکوت نبود. وهمِ مطلق بود. صدای کوبشِ مشت های قلب اش را می شنيد که يک بند بر ديوارۀ سينه می خورد. انگار روزنی به رهايی می کَند، قلبِ بی تاب. درِ طرف سردار را گشود. حايلِ تن شد که داشت می افتاد. کشيدش بيرون. نشست. به کول اش گرفت. پيکرِ مدهوشِ کم نفسِ لاشه وار، نافرمانی کرد. کفشِ ورنیِ سردار گير کرد و درآمد و جاماند لای در و افتاد روی برف. دوباره در نمای بازتری به کول اش گرفت. رها شد. سنگين بود و لَخت. باز نتوانست. در پلۀ اول سُر خورد. نزديک بود هر دو سقوط کنند. به اجبار، نشست روی برفِ پله ها. سرِ سردار در نمايی کاملاً بسته جا گرفت در بغل اش. از بی نگاهیِ سر واهمه داشت. سرمای مرطوب به درونش خزيد. تنِ بی رمقِ سردار را سُراند روی برف ها تا پايين. قفلِ درِ زير زمين بسته بود. پس، آن همه تمرينِ حالا به نظر سهل انگارانه به کارش نيامده بود. سردار را خواباند روی تشکِ سفيدِ برف. اينسرت زد. دست ها در جيب، دنبال دسته کليد گشت. نبود. کليد ها کو؟ در ماشين جا مانده بود لابد. در نمايی از روبرو، شش پله آمد بالا. کات زد؛ دستش دسته کليدِ غنوده روی کنسولِ رنو را جست و برداشت. زد به نمايی از پشت. باز آمد. درِ زيرِ زمين باز شد. سردار، خيس شده بود و او خيسِ عرقِ تلاش و اضطراب بود. سردار را کشاند داخلِ زير زمين. رَدِ کاملاً ترِ سردار همه جا او را دنبال می کرد. اسلحۀ کمریِ سردار پرصدا افتاد. متوقف شد، تازه از آن چه شده بود وحشت کرد. بر ترس غلبه کرد. دست به کار شد. دست ها و پا ها و چشم ها و دهان سردار را بست. محکم. به ستونِ سنگی، همان طور که در فيلمنامه اش بود. همه را در تاريک روشنِ شبِ زير زمينِ هراس و دوربينِ خيال. جرأت روشنی نداشت. انگار او مهدی بود؛ ايستاده به نظارۀ موسايی که در بطنِ او بود و فيلم می ساخت از زندگیِ پرملالِ او. می لرزيد از گرمای نفس های دلهره. همراهِ بخارِ بی وقفۀ پيشِ رو، برگشت بالا. ماشين را راند جای هميشگی. بين پله ها و در، زيرِ سايه بانِ مو. خاموش کرد. آمد پشتِ درِ حياط. کمی گوش سپرد به غوغا، آن سوی فاصله. درِ را گشود. پلانی ديگر گرفت از کوچه. سکوت بود وپژواکِ حياتِ شهر. پس دنبالش نکرده بودند. در را بست. رَدِ چرخ های رنو کفِ حياط را نقاشی کرده بود. در پلانی از بالا، با تعجيلِ پاها زدودش. بدتر شد. نبايد شکِ مادر را که عنقريب می آمد برمی انگيخت. خسته شد. ولش کرد. آب حوض را با بيلِ باغچه پاشيد روی برف های پاخوردۀ از شکل افتاده. برفاب جاری شد به سمت باغچۀ لخت و پاشويۀ گودِ حوض. چه قدر عبث بود اين فکر و اين کارش. برگشت به زير زمين. بخاری گازی را گيراند. در اينسرت، سرِ سردار تکان خورد. موسی از تکانِ مهدی تکان خورد. ترسيد. تلوزيون را روشن کرد. دوربين های مداربستۀ متصل به تلوزيون اش به کار افتاد. از اين طريق، کوچه و حياط و داخلِ تالارِ پذيرايی و پشتِ بام را در مستطيل های کوچکِ آبیِ بی جان می ديد. دوماه وقت برده بود تأمين و اتصالِ اين شبکۀ خصوصی کنترل اش. تصوير در همه جا به رنگِ سرب بود. درِ زير زمين باز بود و سوزِ سردِ آواره، پناهِ گرم می جست به درون. بست. نشست. بلند شد. نشست. راه رفت. تلفن را امتحان کرد. کار می کرد. حياط را از پنجره نگاه کرد. خاکستر پاشيده بودند انگار بر همه چيز. يادِ اسلحۀ سردار افتاد. از جلوی پا برش داشت. خيسِ عرقِ سرد بود. عاقبت بی قرار، نشست به انتظارِ عقوبت. به خود کات داد.


سيزده
شب، شبِ سمور بود و خانه، خانۀ هول.
اين خانه تا بود خانۀ هراس بود و هول. خانۀ دلواپسی ها، رفتن های پياپی و انتظارهای مدام، کوبش های بی هنگام و بازرسی های وحشت، رفتن های بی برگشت و آمدن های ناگهان. خانه زمانی دو در داشت. يکی ماشين رو، با نقش آهنينِ انا فتحنا بر سر که می خورد به انتهای بن بستِ نسبتاً تنگِ شايان و اکنون همان در، با رنگی و زنگی و شماره ای ديگر باز می شود به همان بن بست، با پهنايی عريض تر، منتهی با اسمِ شهيد مروت پور. آن ديگری که سال هاست هنگامۀ عبوری از چارچوبِ خود نديده، مغموم و بی شکوه و بی آيه، می خورد به کوچه ای پر رفت و آمد با چند اسمِ جوراجور. بتول، از همان سالِ وداع و عبورِ بی برگشتِ سيّد جواد از زيرِ قران و فراموشی کلام، قفل خاموشی زد بر لب و دروازۀ تنگِ آن درِ يک سويه و هرگز اجازۀ گشودن نداد؛ نه به اين که به اختيار بود، نه به آن که بی اختيار بود. اين خانه، توسطِ دو يارِ موافق پس از پرس و جوی بسيار انتخاب شد آن سال ها، برای همين دو در بودنش که گريزگاه بود هنگامِ خطر، که بود و بارها به کار آمد و جان ها به سلامت عبور داد. اما اکنون، حتی تقديرِ ناگزير را هم گريزی نبود که محتاجِ راهِ در رو باشد.
حياطِ کف آجریِ خانه، سازگار است با نمای آجریِ ديوارها و همساز است با دو درختِ کاجِ کهنسال و تک درختِ انار و شاخه های رقصان و سرکش مو و پيچک و ياس و پيچِ امين الدوله و شمشاد و درختچۀ سياه توت. حوض سنگی که آن وقت ها يخچالِ هندوانه بود و ضوخانۀ سيّد و بعد ها در نبودش استخرِ کودکی مهدی و بعدترها آوردگاهِ درياگونِ سينا در تابستان و گاه برکۀ برکتِ ماهيگيریِ چند نسل گربۀ حريص، اکنون تخته الواری بر آن شناور است تا مانعِ ترک اش باشد به وقتِ انجماد و زمهرير. وقتِ بهار و تابستان اين حياط، گلستانی می شود مست کننده برای خودش؛ به يمنِ نفسِ خاک و رويش سبزی و جوانه های معطّر و آوای گنجشک ها و سارها و اعجازِ دست و سليقۀ بانوی خانه. آن وقت ها که سردماغ بود، سبزی کاملِ سفره را هم می روياند از اين خاکِ بخشنده برای دو فصلِ پی در پی.
ايوانِ بلندِ فخر فروشِ گچ بری شده، از دو پلکانِ کناره در دوسو، می خورد به ورودی عمارت در وسط. نردۀ خوش ترکيبی از قابِ چوبِ بی مرگ و نقوشِ در هم تنيدۀ فولاد، اين سوی حياط را از کف تا آن سو می پيمايد تا تاجی قرينه و پر نقش باشد بر سردرِ يک پارچه سنگِ زير زمين. اين ها همه، استوار بر چهار ستونِ گردِ مرمر که دوتا، در جلو، از پای پله های زير زمين قد کشيده اند تا سقفِ لاجوردیِ ايوان و دوتا عقب تر و بازتر از هم، استوانه های سنگی سنگينِ عمارت اند و از ميانۀ زيرزمين می رسند به سقف و لابد در سرنوشتِ شوم يکی شان بوده که زمانی، سرداری آشنا - که اول بار که اين حياط و ايوان را ديده بود مفتونِ همين ستون های سِتَبرِ اغواگرش شده بود- به جای پناه و تکيه، به آن طناب پيچ شود و حالا شده بود.
از ايوان به عمارت که داخل شوی، تالارِ پذيرايیِِ بزرگی رخ می نمايد و پنج درِ چوبينِ بلند، هرکدام در کمرگاه، مزين به لوزی های رنگينِ شيشه ای، باز می شوند به آن فضای دل انگيزِ خوش تزئين. از اين پنج در، سه تا می خورد به اطاق های خواب، دوتا در دو سو و يکی روبرو در وسط. سمت چپ درِ آشپزخانه است و قرينه اش باز می شود به فضايی که دستشويی و حمام است و در انتها دری که می خورد به پاگرد و پلکانی که اگر پائين بروی به درِ ديگرِ خانه می خورد و دری که زمانی باز می شد به زير زمين. همان پله ها به سمت بالا می خورد به پشت بام و اطاق ميهمان که همه چيزش مجزا است و هميشه مهيا و پذيرای ميهمان اگر برسد از راه دور و بماند شبی و شب هايی. همين اطاق آن وقت ها مختصِ خلوتِ سيد بود و دوستانش که بيرونی حساب می شد و بی گذر از اندرون، امکان رفت و آمد داشت.
عمارت، قديمی است اما به تدبير و مراقبتِ مستدامِ بتول برقِ تازگی می زند همه جاش. مادر، ساکن اطاق سمت چپ است و مهدی سمت راست که هر دو پنجره دارند به حياط. اطاقِ وسط که پنجره دارد به کوچۀ پشتی، سهمِ سميّه بود تا بود و اکنون هميشه مهياست، پذيرای او و داماد و نوه ها که وقتی باشند خانه حياتی نو می يابد از قهقهه ها و شيطنت های کودکانه و بکن نکن های مادرانه و اُردهای پدرانه و ملاحظاتِ مادربزرگانه. حميد، شوهر سميّه، وقتی اين جا باشد همه وقت، ابزار به دست مشغول تعمير و تعويض چيزی و جايی از خانه است. همه فن حريفِ ماهری است. از کارِ برق و لوله کشی تا گچ کاری و لِه کردن گوجه فرنگی به وقتِ تابستان برای رُب و گرفتن آب غوره به وقتِ نياز، برای مادر زن.
چند باری شد دو سه کس آمدند برای خريدن و کوبيدن و ساختِ انبوهی خانۀ کاغذی به جاش که بتول حرفشان را نشنيده روانه شان کرد.
شب، شبِ سمور بود و خانه، خانۀ بی خواب.
موسی لهيده در خود، از زير زمينِ از امشب تبديل شده به زندان، بيرون زد به قصد خواب و بی نگاه به هر نشانِ خاطره در حياط، جسم خستۀ مهدی را کشاند به خلوتِ اطاق خوابی که ديگر نه خوابِ خوش داشت نه رؤيای شيرين.
اما، در اطاقِ ديگرِ اين خانه، زنی تب دار، بی خوابِ رؤيا بود.